یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱

نمایش "از پشت شیشه ها"

سیدعلی تدین صدوقی:نمایش "از پشت شیشه ها" نوشته نمایشنامه نویس شهیر ایران شادروان اکبر رادی که چون اکثر آثار او فضایی ناتورالیستی دارد؛ دکوری ثابت که اتفاقات پرده به پرده و صحنه به صحنه در آن واقع می شود. رادی به مسایل مبتلا به زمان خود می پردازد مسایلی که دامنگیر قشر روشنفکر و ایضا متمول جامعه است. 
به همین جهت بخشی از نمایش خواه ناخواه دچار مرور زمان می شود .از سویی رادی به شکل گیری قدرت نیز می پردازد قدرتی که آرام آرام نضج می گیرد، ریشه پیدا می کند، به صورت صد فامیل و هزار فامیل در می آید و در نهایت یک مافیای خانوادگی را شکل می دهد. آن طرف داستان روشنفکری را داریم که بر اثر سانحه ای یک پایش ناقص شده، آنجا که جلیلی اشاره می کند که پایم را کوسه برده، شاید کنایه از دژخیمان حکومت آن زمان باشد. او سرخورده شده است و در یک حالت سکون به سر می برد در اتاقش به نوشتن زندگی نامه اش مشغول می شود غافل از اینکه دارد زندگی جاری را از دست می دهد. او هیچکس را نمی بیند. حتی همسرش مریم را که چون گل است و دارد آرام آرام در زندگی جلیلی رنگ می بازد و پژمرده می شود . مریم معلم است و فرهنگی. در دیگر سو همانطور که گفته شد خانواده درخشان حضور دارد که بتول همسر او با مریم همکار است و مدیر او. درخشان اما به درد لاعلاج بواسیر گرفتار است. او در بانک کار می کند و رفته رفته از این موقعیت البته بر اثر شم اقتصادی و ایضا ارتباطات سیاسی و اجتماعی، اقتصادی و ... که دارد کمال بهره برداری را کرده و تبدیل به یک سرمایه دار و سرمایه گذار قدرتمند می شود و در نهایت چشم به کارهای بزرگ و بزرگتر دارد و پسرش را به انگلیس جهت تحصیل در رشته نفت می فرستد و ... همانطور که سالها می گذرد خانواده درخشان متمول تر و سرمایه دارتر می گردند. آنها ظاهرا هیچ کمبودی ندارند سرحال به نظر می رسند به سفرهای اروپایی می روند و انگار هیچگاه پیر نمی شوند. در مقابل خانواده جلیلی هیچ تغییری نمی کنند، روزبروز پیرتر و نحیف تر می شوند حتی سالها در همان محله پایین شهر زندگی می کنند انگار که زمان در داخل خانه آنها ایستاده است. آنان دچار یک روزمره گی و روز مرگی شده اند. جلیلی تنها فکر می کند که زنده است و روشنفکر است او ظاهرا هیچکسی را به جز خود قبول ندارد و البته این از (همان خوره هایی است که درآن سالها به جان روشنفکران افتاده بود. ) او با نوشتن زندگی و یا نوشتن درباره زندگی عملا خود زندگی و لحظه های ناب آن را از دست می دهد او و مریم حتی بچه هم ندارند. و او حتی مریم را نمی بیند. از سویی هر چند که خانواده درخشان به ظاهر سرزنده تر می نماید اما آنان نیز به نوعی در سکون به سر می برند سکونی برگرفته از قدرت، از ولع پایان ناپذیر پول و سرمایه. اما در ورای همه اینها ارتباطات انسانی نیز مد نظر قرار گرفته است. ارتباط مریم و همسرش، درخشان و همسرش بتول، ارتباط این دو خانواده با هم فلسفه روابط اجتماعی و فردی نهفته در متن، ما را به تفکر بیشتر وا می دارد. هر چند که درعمل و در اجرا کمتر شاهد این هستیم و به نوعی روبنایی برخورد شده است. به خصوص در پرداخت شخصیتها، رفتار و حرکت و اعمال بازیگران، تفکر آنها به عنوان کاراکتر روی صحنه در برخورد با خود و دیگر شخصیت ها هر چند که به لحاظ طراحی صحنه مصطفی عبدالهی بسیار خوب و متفکرانه عمل کرده است و همسو با مفاهیم زیر متنی نمایش بوده است اما در بازی ها اینگونه عمل نشده. 
هر چند که همه بازیگران تلاش خود را کرده اند. بازی های عباس توفیقی در نقش آقای درخشان و بازیگر مقابلش در نقش همسر او بیشتر مضحک و کمدی به نظر می رسد تا یک بازی طبیعی و متفکرانه به لحاظ تحلیل شخصیت های اجتماعی ای که مورد بحث متن است. این موجب می گردد که بازی ها تصنعی شده و بیشتر بسوی ادا برود تا بازی. بتول بی جهت می خندد، صدایش جیغ است مواقعی که عصبی می شود دیالوگ هایش مفهوم نیست و دارد بازی را بازی می کند واین ضعف در پرداخت شخصیت به لحاظ موضوعی و موضعی است. عباس توفیقی هر چند که بازیگر توانایی است اما او هم ایضا به سوی نوعی ادا می رود. او از اقتصاد و مطالعه در حوزه های گوناگون حرف می زند؛ از الگوی اقتصاد ملی سخن می گوید اما رفتارش با نوع گفتارش همخوان نیست. آن طنز و کمدی که بیشتر مضحک به نظر می آید به این شخصیت نمی خورد. نوعی تناقض در میان است او مدیر بانک بوده با افراد متمول حشر و نشر دارد . سعی می کند اجتماعی خاصی برای خودش قائل شودو ... اما عملش متفاوت است مانند یک آدم معمولی است. به یک بقال بیشتر شبیه است. ایضا در مواقعی نیز احساس می شود که بازیگران تنها دیالوگ ها را حفظ کرده و از بر می گویند. و در خصوص مریم نیز تناقض از این بدتر است یک تناقض رفتاری و درونی و فلسفی در بین است او با شوهرش زیاد موافق نیست. او زنی سرزنده است ، می خواهد زندگی کند. می خواهد بچه دار شودو .... اما نهایتا تسلیم خواسته جلیلی می شود و آرام آرام چون او می گردد و اما باید به توالی نشان داده شود باید ما ببینیم که این مسخ شدگی به تدریج در او ایجاد می شود، این مخالفت درونی را باید در او ببینیم که فرو می خورد و به خاطر شوهرش و موقعیتی که دارد و عشقی که به او دارد دم بر نمی آورد. اینگونه می شود که آن پایان درخشان رادی و بحث موش ها به سادگی برگزار می گردد و آن تاثیری کوبنده و هولناکی را که باید بگذارد، نمی گذارد. چون در روند نمایش ما این مخالفت درونی را ندیدم. این مسخ شدگی را که برخلاف خواست مریم است و دارد در او اتفاق می افتد حس نکردیم . چرا رادی بحث موش را به میان می آورد چرا مریم گل خشک می کند. آیا این که او دارد چون گل هایش خشک می شود و می پژمرد. پیدا شدن موش ها و خوردن گل ها و کتاب ها استعاره از چیست و به چه چیزی اشاره می کند. آیا موش همان فکر خودخواهانه، مستبدانه و به ظاهر روشنفکرانه جلیلی نیست که سالهاست چون موش دارد آنها را از درون می خورد. مریم در آخر تمام عقده های فروخورده سالیان خود را بر سر موش خالی می کند و زندگی اش را از موش می خواهد. موش که نه، در واقع از جلیلی و افکارش و رفتارش که چون موش او را طی سالیان جویده و خورده است. نه او که خود را هم خورده نه خود بلکه زندگی اشان را خورده و نابود کرده. پس بازی مریم بازی سختی است بازی ای درونی که باید بیرونی شود بازی لحظه ها و آن هاست. اما بازی او نیز یکنواخت به نظر می رسد. تنها در روند سالها مسن تر و پیرتر می شود. هر چند که تلاش وافری به خرج داده اما باید در نقش تامل بیشتری می شد و تحلیل دقیق تری می گردید. در طی تمام این سالها هیچ تغییر دکوری در خانه آنها انجام نمی شود حتی تابلوها هم سرجایشان هستند در صورتی که برای نشان دادن درون مریم که صددرصد موافق با شوهرش نیست باید حرکات و تغییراتی صورت می گرفت، هر چند کوچک تا آن حالت مسخ گونه مریم طبیعی تر به نظر برسد و آن پایان تأثیر خود را بگذارد. درخصوص رعایت سکوت ها هم باید گفت در جاهایی رعایت نمی شود .سکوت دراماتیک نقش مهمی را در این متن ایفا می کند. 
گاها اشتباه هایی هم صورت می گیرد مثلا درخشان پس از بیست و اندی سال که به منزل آنها می آید باید بداند دستشویی کجاست نه اینکه بپرسد. بعضی میزانسن ها و حرکات هم معلوم است که قراردادی است در واقع قرارداد بین کارگردان و بازیگران لو می رود. یا می شد حداقل به میزانسن ها و حرکات قوی تو و دراماتیک تری رسید. مثلا آن دراز کشیدن روی میز، یا حرکات بتول، یا حرکات کلیشه ای و تکراری خدمتکار زن، اگر تمام این موارد و آن تناقضات شخصیتی و مفهومی در کار نبود و با تعمق بیشتر به نمایش پرداخته می شد.
شاید دیگر برای نشان دادن شخصیت مگس گونه خانواده درخشان از ذهنیت جلیلی نیاز به آن حرکت کلیشه نبود . همانطور که گفته شد طراحی صحنه، انتخاب رنگ، آن تصویر انتهایی بیرونی، از نقاط قوت نمایش است. مصطفی عبدالهی خودش بازی قابل قبولی را ارائه می دهد، شاید اگر تنها کارگردانی می کرد نمایش طور دیگری اجرا می شود و شاهد کار متفاوت تری بودیم . باید گفت تئاتر از جزئیات تشکیل شده است و توجه به تمامی جزئیات است که یک نمایش را به شکل حرفه ای و دراماتیک می سازد. طراحی رئالیستی انجام پذیرفته بود. اما چرا وقتی که قرار است بازیگر نقش اول سیگار بکشد و این سیگار کشیدن یک ارتباط شخصیتی و درونی و حرکتی با نقش دارد آن را روشن نمی کند. آیا به خاطر عدم تبلیغات در خصوص کشیدن سیگار است؟ او سرفه می کند. مریم از سیگار کشیدن او شاکی است. به خصوص که سیگار تا انتهای نمایش حضور دارد و انگار جز لاینفک جلیلی شده است؛ این یکی از همان جزئیات است شاید جواب این باشد که اگر قرار است کسی را با چاقو یا اسلحه روی صحنه بکشند مگر حتما باید چاقو واقعی باشد و واقعا در شکم آن فرو برود یا اسلحه باید تیر واقعی شلیک کند. اما باید دانست که این مثال شامل سیگار مورد بحث ما نمی شود، چون سیگار در جای جای نمایش وجود دارد و جزئی از بازی است، در دیالوگ ها به آن و دودش اشاره می شود و قص علیهذا. از سویی در درون خانه جلیلی ها هیچ چیزی تغییر نمی کند. اما آیا در بیرون هم اینگونه است هیچ ساخت و سازی در طی این بیست سال و اندی صورت نگرفته است این بعید به نظر می رسد. تصاویر بیرون می بایست هر بار با گذشت سالها با کمی تغییر نشان داده می شد. این به مفهوم نمایش هم کمک می کرد. ریتم و زمان نمایش درست است. چون باید تماشاگران این روزمره گی و روزمرگی را حس کنند و این سکون را دریابند. اصلا باید جاهایی شاید حوصله شان سر برود و کمی هم اذیت شوند عبدالهی به درستی این بخش از زیر متن و مفهوم نمایش را درک کرده و نشانمان می دهد. این تفاوت ظاهری هم که بین خانواده درخشان و جلیلی است یکی دیگر از مفاهیم متن را نشان می دهد. هر چقدر زمان می گذرد جلیلی و همسرش مریم به طور معمول پیرو پیرتر می شوند. در صورتی که خانواده درخشان جوان مانده اند اما از درون پوسیده، از هم پاشیده، پیر و تهی هستند. در واقع تنها سعی کرده اند که ظاهرشان را حفظ کنند. اما در عوض خانواده جلیلی از درون پخته اند و پر؛ هر چند که در ظاهر پیر و چروکیده اند. و آن موش تفکرات روشنفکرانه روزمره زندگی آنها را چون خوره از درون خورده است. البته این تفاوت ظاهری از نقاط قوت نمایش است. باید گفت بازیگری یعنی تفکر و اندیشیدن در چند و چونی نقش و عمل و رفتار آن و شناسایی تحولات حسی، بیانی و ... نقش ، بر این باورم که کارگردان نباید همه چیز را دیکته کند، بازیگر نیز باید با خلاقیت خود و استفاده از تکنیک های فردی و ... نقش را خلق کند. پس همه تقصیرها تنها به عهده کارگردان نیست. از سویی کل اجرا از نبود یک دراماتورژی همه جانبه در رنج است. هر چند که باید گفت جای اجرای این نمایش در سنگلج نیست. با اجرا در سنگلج این نمایش به نوعی از دست رفته و با استقبال کمتری روبرو شده است. 
درنهایت مصطفی عبدالهی با جسارت متن را انتخاب کرده که کار فراوان می طلبد. او به هر حال تئاتری قابل تأمل، گرم و صمیمی را نشانمان داد. به عبدالهی و گروهش خسته نباشید می گویم.

نوشته شده توسط سید حسین بهادران در 13:21 |  لینک ثابت   •