سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹
یادداشت حمیده بانو عنقا؛ همسر اكبر رادی
آن روز از دانشگاه كه برمی گشتم خیلی پكر بودم، ظاهراً مردود شدن در امتحان ورودی فوق لیسانس علوم اجتماعی برایم سنگین بود. به سر یكی از كوچه های نزدیكی دانشگاه كه رسیدم صدایی آرام مرا به خود جلب كرد:«خانم عنقا ...» برگشتم، رادی بود. همان دانشجوی محجوب هم رشته ام كه همیشه او را از دور می دیدم. گفت:«من واقعاً متاسفم، تنها فقط نیم نمره كم داشتید، انشا ء الله سال بعد دوباره هم رشته می شویم.» آن سال فقط شش نفر در دوره فوق لیسانس قبول شده بودند و می دانستم كه او هم قبول شده است. همیشه كیف چرمی سیاهی به دست می گرفت. متین، مطمئن. اما هیچ وقت او را به این نزدیكی ندیده بودم. با تعجب پرسیدم:«شما از كجا می دانید؟» گفت:«من حتی می دانم شما هم مثل من معلمید.» و لبخند زد و ادامه داد:«بچه ها در دانشكده همه همدیگر را می شناسند.» كوچه را نشان دادم و گفتم:«معذرت می خواهم، راه من از این طرف است.» گفت:«اتفاقاً مسیر من هم با شما یكی است.» گفتم:«این كوچه خیلی طولانی است.» گفت:«بهتر از این نمی شود.» وارد كوچه شدیم. چند قدمی كه رفتیم كتابی از كیفش بیرون آورد و گفت:«این تازه درآمده است، بد نیست بخوانید.» گفتم:«چیست؟» با خنده خوشایندی جواب داد:«تبرك است! اگر این را بخوانی سال آینده حتماً قبول می شوید. به شرط این كه نظر شما را بدانم.» به روی جلد نگاره كردم و دیدم افول است. گفتم:«این دومین نمایشنامه شماست؟» گفت:«بله، مشق هایی هم به اسم داستان نوشته ام.» كه البته شكسته نفسی می كرد. چون از دوستان دانشكده شنیده بودم یكی از داستان های او”باران”، در مسابقه اطلاعات جوانان سال ۱۳۳۸ شمسی رتبه اول را كسب كرده بود. گفت:«خواندید؟» گفتم:«بله! ولی خواندن نمایشنامه مثل این كه مشكل تر است.» با درایت دریافت كه در این مورد سر به سرم نگذارد. فقط گفت:«مشكلی نیست كه آسان نشود.» و بعد از كمی سكوت ادامه داد:«دوست دارم در این باره فكر كنید.» می دانستم زندگی با یك هنرمند باید متمایز از زندگی های دیگر باشد، باید امكان نوشتن داشته باشد، به گذشت و قدرت درك بیشتری نیازد دارد. باید مسئولیت های بیشتری را پذیرفت. آیا توانش را دارم یا در نیمه راه می مانم؟ گفت:«وقتی حالت غمگین شما را از پشت سر دیدم، یك نیروی درونی مرا به طرف شما كشاند. مثل این كه فرمان سرنوشت بود كه بی اختیار و با اشتیاق قدم هایم را كمی تند كردم.» گفتم:«خوشحالم كه راهمان یكی است.» و بدین گونه سال بعد زندگی مشترك ما از سی ام تیر ماه ۱۳۴۴ با یك جشن كوچك دانشجویی در باشگاه دانشگاه تهران آغاز شد. یادشان گرامی باد، بزرگان و دوستانی كه محفل را گرمی بخشیدند، استاد حسین بهزاد كه پسرخاله پدرم بود و بالاتر از خویشاوندی و دوستان بسیار صمیمی خانواده و غالباً هفته ای یك بار به منزل ما می آمد و آن روز هم حضورش برای مجلس ما افتخاری بود. دوستان”طرفه” رادی، هنرمندانی همچون سپانلو، ابراهیمی، طاهباز، نوری علاء و ... كه رادی همیشه احترام و محبت خاص نسبت به ایشان دارد، آن شب جمع ما را مزین كردند. آل احمد و خانم دانشور گویا در آن موقع مسافرت بودند و رادی جای آن ها را چند بار خالی كرد. اگر چه كمی بعد لطف كردند و یك شب به دیدار ما آمدند. بدین ترتیب آپارتمان كوچكی در سه راه زندان اجاره كردیم كه حقوق یكی از ما صرف آن می شد. رادی وقتی”از پشت شیشه ها” را نوشت در این آپارتمان سكونت داشتیم و در واقع پاشنه كفش های مریم همان جا گوش صاحبخانه را آزار می داد. احساس می كنم نسبت به این نمایشنامه تعصب خاصی دارم كه گاه مرا به شدت منقلب می كند، بگذریم. من در حالی كه اثاث محدودمان را می چیدم و رادی انبوه كتاب هایش را، عكس هایی به دستم داد و گفت:«دلم می خواهد این ها را تو به دیوار اطاقم نصب كنی. چخوف، ایبسن و صادق هدایت، هر چند بدون این عكس ها هم در فضای آن ها شناورم.» بعدها كه”دایی وانیا”، ”مرغ دریایی” و ... خواندم متوجه شدم كه آن روح شاعرانه و ظرایف و ریزه كاری های نمایشنامه های رادی نمی توانسته الگویی جز چخوف داشته باشد و سرمشق این سختكوشی و انضباط بی وقفه، این ساختار، قدرت كلام و انسجام صحنه، همه و همه مدلی چون ایبسن باید باشد كه توانسته تا این اندازه روی او اثر بگذارد و شاید به همین علت است كه بعضی ها او را به چخوف نزدیك می بینند و بعضی ها به ایبسن. ولی من معتقدم كه رادی تبلوری از هر دوی این بزرگان است، یعنی به هر دوی آن ها شبیه است و اما سرانجام خودش است. رادی”مرگ در پاییز” و طرح”ارثیه ایرانی” را هم در همین آپارتمان نوشت و هم در همین جا اولین فرزند ما به دنیا آمد و زبان صاحبخانه به اعتراض بلند شد كه من خانه را به دو نفر اجاره داده بودم. چه و چه و چه، بگذریم. موقعی كه از پشت شیشه ها و مرگ در پاییز برای چاپ فرستاده شدند، مدیر چاپخانه گفت:«حروفچینی این نمایشنامه ها بسیار مشكل است و خط آقای رادی را با ذره بین هم نمی شود خواند.» راست می گفتند. رادی آن وقت ها، هم خیلی ریز می نوشت و هم با خطوط نزدیك به هم اما خوانا و به خط نسخ و من برای سهولت كار مجبور می شدم دست نوشته های او را رونویسی كنم. البته گذشت ایام و عینك های دور و نزدیك این مشكل را حل كرد. ولی یاد آن روزها با همه مشغله ای كه داشتم، برایم همیشه پاك و باشكوه خواهد ماند. گاهی روزی چند بار به اتاق رادی سر می زنم به قصد این كه بنشینم گپی و فنجان چایی، ولی وقتی در را باز می كنم، آن قدر مشغول است كه گاه باز شدن گاه زمانی كه در آشپزخانه مشغول پخت و پز هستم، با اشتیاق می آید و می گوید:” می خواهم آخرین صفحه ای را كه نوشته ام داغ داغ برایت بخوانم. “( ناگفته نماند كه هر صفحه دست نویس او هنوز هم سه تا چهار صفحه چاپی است.) و من می فهمم كه باید صفحه دلخواهی شده باشد كه برای خواندن آن این طور با هیجان به سوی من آمده است و آن وقت سراپاگوش می شوم. زیرا می دانم نظرم برایش بسیار مهم است و غالباً نكته هایی را كه اشاره می كنم یادداشت می كند و به كار می گیرد. گاه ساعت ها می نشینیم و او پیش نویس كاری را كه تمام كرده است، برایم می خواند و من به طور عجیبی می بینم خیلی از آدم هایش را می شناسم. وقتی می گویم:” منظورت فلان كس است؟ “می گوید:” همین طور است. “ولی وقتی كار به قول خودش پخته شد و به قوام آمد، هر چه جست و جو می كنم آن آدم های آشنا را دیگر نمی یابم و هنگامی كه سراغشان را می گیرم می گوید:” كار هنر در همین جاست، نویسنده الگوبرداری نمی كند، كه در آن صورت می شود عكاسی. نویسنده تیپ هایی را كه می بیند با تراوش های ذهنی خود می آمیزد و آدم جدیدی خلق می كند كه دیگر تو او را نمی شناسی. “ این جاست كه پی می برم به اینكه هیچ یك از شخصیت های رادی واقعی نیستند. پس به نظر من گفتن اینكه فلان شخصیت خود رادی است، یا نویسنده خواسته زندگی خودش را بنویسد، یا فلان كاراكتر حتماً آقای ایكس یا خانم ایگرگ است و امثالهم، اساساً اشتباه است. البته ما هر كدام شاید شبیه یكی از نقش آفرینان او باشیم، ولی عین آنان نه. برای من بسیار جالب است كه هر نویسنده شاهكاری دارد كه بیشتر به آن معروف می شود. مثلاً می گویند” بوف كور صادق هدایت “یا ” سووشون خانم دانشور “و یا ” شازده احتجاب گلشیری “ و..... ولی در مورد كارهای رادی این طور نیست، من بارها شنیده ام و خوانده ام كه گروهی لبخند با شكوه آقای گیل، گروهی دیگر پلكان یا آهسته با گل سرخ و یا مرگ در پاییز و یا آخرین نمایشنامه اش، شب روی سنگفرش خیس را بهترین نمایشنامه او می دانند و خلاصه اینكه هر یك از كارهای رادی برای عده ای بهترین محسوب می شود. من تصور می كنم علت این امر آن است كه رادی در تمام این ۴۰ سال هیچ یك از كارهایش را كنار نگذاشته، دائماً به آن ها فكر می كند. به پرداخت شخصیت ها، زبان، تركیب عناصر و اجزا و ساعت و شاید هم بیشتر كار و مطالعه می كنی. آیا بهتر نیست وقتی را كه صرف مرور و بازنویسی كارهای گذشته ات می كنی برای آثار جدید مصرف داری؟ “ می گوید:” اولاً بیست و چند كتاب برای مدت ۴۰ سال خیلی كم نیست و نمایشنامه نویسان جدی قرن ما هم بیشتر از این ها ننوشته اند، و ثانیاً من حافظ را پیش روی خود دارم، فلوبر وایبسن را كه در بند حجم و تعداد و این طور چیزها نبودند، به كامل بودن و یكپارچه بودن می اندیشیدند. “ می گویم:” این همه تقاضای مصاحبه، تدریس، سخنرانی و..... همه را رد می كنی، برای مردم سئوال برانگیز شده كه چرا؟ “ می گوید:«یك نویسنده اصیل باید با اثرش حضور داشته باشد، نظر خودم را هم درباره هنر و ادبیات معاصر طی یك مصاحبه سه ماهه در ۲۱ نوار كاست گفته ام، باقی حرف ها زیادی و تكرار با كلمات دیگر است. سخنرانی و تدریس در دانشگاه هم مربوط به دوران جوانیم بود و فی الحال جاذبه ای برایم ندارد. پس اگر حضوری هست، اجازه بده با كارهایم حضور داشته باشم. اما از همه این حرف ها كه بگذریم، یك نكته برای من روشن نیست، بعد از این سال ها تو كدام یك از كارهای مرا بهتر می دانی؟» می گویم:«من چطور می توانم یكی را انتخاب كنم در حالی كه زندگی خود را لای برگ برگ همه كتاب هایت به یادگار گذاشته ام؟» می گوید:«و من به پشتوانه همین یادگارهاست كه می نویسم.» به رادی می گویم:«تو هم صدایی می شنوی؟» برمی گردد به پشت سرش به ابتدای كوچه نگاه می كند، می گوید:«بله، صدا خیلی دور است. باید مربوط به زن و شوهر جوانی باشد كه دارند با كمبودها و مشكلات ابتدای زندگی دست و پنجه نرم می كنند. نگران نباش، كمی جلوتر كه بیایند آرام می گیرند، عشق لبه های تیز و برنده را صیقل می دهد. همه ما كمتر یا بیشتر به نوعی این مراحل را گذرانده ایم.» می گویم:«امروز مجالی برای خرید ماهانه داری؟» می گوید:«اگر به فردا یا پس فردا موكول كنی بهتر است. می دانی، مطلب یكی از دانشجویان را هنوز نخوانده ام. فردا قرار است بیاید.» آن ها را می خوانی، علامت می گذاری، یادداشت می كنی و گاه ساعت ها در این اتاق كوچك با گرمی و تواضع آن ها را می پذیری و به گفت وگو می نشینی؟ آیا فكر می كنی این اندازه توجه و تواضع منطقی است؟» با مهربانی و صداقتی كه از ویژگی های اوست جواب می دهد:«من در بعضی از آن ها استعدادی می بینم كه در نسل ما وجود نداشته است. اگر این استعدادهای ناشناخته و بی پناه درست حمایت یا لااقل هدایت شوند، می توانند نسل درخشانی برای ادبیات آینده ما بشوند و برای ما هم فی الواقع تكیه گاه محكمی خواهند شد. ولی اگر در میانه راه گیر كنند یا به فكر آب و نان چرب تری بیفتند و هدر بروند كه ... چه بگویم!» می گویم:«تو نسبت به دوستانت هم همین قدر با علاقه و حساس هستی. زمانی كه نمایشنامه جدیدی را برایم می خوانی، چهره ات را همان قدر پرشور و مسرور می بینم كه دوستی كار تازه اش را می آورد و برایت می خواند.» می گوید:«فقط در این مواقع است كه احساس می كنم تنها نیستم، یكی هستم در میان این جمع. این دست های قوی به من گرمی می دهند و شوق مرا برای نوشتن بیشتر می كنند... از این حرف ها كه بگذریم، با این پیاز داغ های شیشه ای كه توی دهان من آب می شود چه برنامه ای داری؟» به شوخی می گویم:«اگر چیزی از آن باقی بماند خیال دارم برای ناهار چخرتمه درست كنم!» می گوید:«اگر یك نعلبكی كوچك كنار بگذاری محشر می شود. فكر می كنم به مذاق ... كه امشب مهمان ماست خوش بیاید.» و سیگاری روشن می كند و فكورانه ادامه می دهد:«تو این جا و من چند متر آن طرف تر، هر دو كار می كنیم به نحوی، حتی عملاً می بینیم كار تو دشوارتر و مهم تر است. در حالی كه من اجر بیشتری برده ام. آیا این بی انصافی نیست كه ...» سیگار را از دستش می گیرم و خاموش می كنم:«رفیق عزیز! من كه غبنی ندارم، نگران من نباش همین كه تو آن جا نشسته ای و كار می كنی، مایه دلگرمی و رضایت من است.» می گوید:«این گام شصتم است كه برداشته ام. نمی دانم چه مقدار از این كوچه باریك باقی مانده، آیا وقتی هست؟» آزرده انگشت روی لب می گذرام و می گویم:«هیس.... در این باره حرفی نزن، بگذار همین طور به راهمان ادامه بدهیم. همه ما سرانجام به انتهای كوچه می رسیم. زود یا دیر، مهم این است كه تا هستم تو را همچنان گرم و پربار ببینم. حالا با یك فنجان قهوه موافقی؟» می گوید:«اگر توی ایوان باشد خیلی خوب است. طرحی برای یك نمایشنامه دارم، می خواهم برایت بخوانم و اتفاقاً با یك قهوه هیچ بد نیست.» می گویم:«بهتر از این نمی شود.» نیسم ملایمی روی شاخه های بید مجنون حیاط می رقصند و آفتاب طلایی رنگی آهسته از پیاده رو كوچه عبور می كند. من فنجان را برمی دارم و رادی می خواند. |
