شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰

سایهء آنتون چخوف بر ادبیات نمایشی معاصر ایران‏

چکیده


آنتون پاولویچ چخوف،نویسنده و نمایش‏نامه‏نویس روسی،تأثیر به‏سزایی در گسترش ادبیات جهان و از جمله ایران،داشته است.بسیاری از منتقدان و کارگردان‏های تئاتر ایران،براین‏باورند که اکبر رادی،تحت‏تأثیر آثار آنتون چخوف و با گسترش دستاوردهای وی،نمایش‏نامه‏های منحصربه‏فرد و اصیلی نگاشته است.این‏ مقاله به بررسی ویژگی‏های کلی نمایش‏نامه‏های رادی و چخوف می‏پردازد و ضمن مقایسهء تفاوت‏ها و شباهت‏های کلی آثار آنها،به‏طور ضمنی امکان اثبات تأثیر نمایش‏نامه‏های چخوف بر دنیای هنری رادی را فراهم می‏سازد که این می‏تواند وسیلهء مؤثری بریا درک دقیق‏تر آثار هر دو نویسنده و روشن ساختن جنبه‏های‏ مشترک نمایش‏نامه‏های آنها باشد.از آنجا که نمایش‏نامه‏نویسی در ایران از تحلیل‏های جدی در سطح جهانی به‏ دور مانده است،با مقایسهء شباهت‏های موجود در نمایش‏نامه‏های اکبر رادی با نمایش‏نامه‏های آنتون چخوف که‏ در سطح جهانی مطرح می‏باشند،تلاش کرده‏ایم،حق نمایش‏نامه‏نویسی در ایران را در سطحی گسترده‏تر از آنچه شاهد بوده‏ایم،پاس بداریم و بازتاب ایده‏های جهانی را در آثار اصیل یک نویسنده ایرانی بررسی نماییم. از مهم‏ترین ویژگی‏های آثار دو نویسنده،گرایش هر دو به کاوش‏های روحی قهرمانان و تلاش آنان برای پیدا کردن جایگاهشان در اجتماع،انزوا و تنهایی انسان معاصر و تضاد و تقابل وی با دنیای پیرامون اوست.



مقدمه




با مطالعه و بررسی نمایش‏نامه‏های اکبر رادی،با جهانی آشنا می‏شویم که به طرز ظریفی‏ به دنیای نمایش‏نامه‏های چخوف نزدیک است.اگرچه بسیاری از منتقدان و کارگردان‏های تأتر به این شباهت اذعان دارند و همواره نام رادی را در کنار چخوف آورده‏اند،اما هیچ‏گاه موارد تشابه و تفاوت نمایش‏نامه‏های آنان را بیان نکرده‏اند و یا حداکثر به ذکر یکی دو مورد اکتفا نموده‏اند.اکثر نقدهای چاپ شده بر نمایش‏نامه‏های اکبر رادی در مطبوعات و به مناسبت اجرا یا انتشار آثار وی در زمان خود بوده است،نگاه این‏گونه نقدها به‏طورعمده بر اجرای‏ نمایش‏ناهم توسط کارگردان و بازی بازیگران و...می‏باشد،ولیکن در این مقاله،اصل بر بررسی‏ ویژگی‏های نمایش‏نامه‏های اکبر رادی و مقایسهء آن با نمایش‏نامه‏های آنتون چخوف قرار گرفته‏ است و در چهارچوبی غیر مطبوعاتی و با نگرشی تحلیلی و پژوهشی نگاشته شده است.




کوپال دربارهء نمایش‏نامه‏نویسی رادی می‏گوید:«...اگر بخواهیم شگردهای دراماتیک آثار اکبری رادی را با چند نمایش‏نامه‏نویس دیگر جهان مقایسه کنیم،من بیش‏ازهمه او را به ایبسن، چخوف و اونیل نزدیک می‏بینم.این سه نمایش‏نامه‏نویس نامدار در آثار خود وجوه خاصی از بحران‏های جامعهء مدرن را به نمایش گذاشته‏اند و مخاطبان خویش را در سرنوشت توفان‏زدهء شخصیت‏های آثار خود شریک کرده‏اند»(طالبی 183).




شاید بهترین گواه این مطلب گفته‏های شخص رادی،نمایش‏نامه‏نویس معاصر باشد.وی‏ دربارهء این شباهت چنین می‏نویسد:«در بعضی از نمایش‏نامه‏های من سایهء دست هنرمندانه‏ای‏ دیده می‏شود،شاید یک رگهء روسی.و این بی‏گمان سایهء دست چخوف است...اما این‏که چرا چخوف؟...نمی‏دانم.شاید به علت حالت‏های دماغی مشترک،شاید به جهت مشابهت شرایط تاریخی و وضعیت جغرافیایی،باران و مه و جنگل و دریای دو اقلیم،شاید به دلیل انطباق‏ دوره‏های انتقالی و تجانس رسم و رفتار شخصیت‏های تیپیکال گیلانی و آن سمت‏های کریمه، و شاید به هر سه علت.در هر حال ارادی نبوده است»(طالبی 436).




بسیاری از نویسندگان منتقدان و کارگردان‏ها،همچون محمد علی جمالزاده،جلال آل‏ احمد،بهرام بیضایی،هادی مرزبان،قطب الدین صادقی و...در نامه‏ها یا نقدهای خود، نمایش‏نامه‏های اکبر رادی را مورد بررسی قرار داده‏اند و برخی از آن‏ها نیز به‏وجوه اشتراک‏ نمایش‏نامه‏های رادی و چخوف اشاره نموده‏اند،اما هیچ‏یک از آن‏ها موضوع تفاوت‏ها، شباهت‏ها و به‏طورکلی تأثیرپذیری را بسط نداده‏اند.در این مقاله تلاش کرده‏ایم به این مقوله بپردازیم.




بحث و بررسی




شخصیت‏ها در نمایش‏نامه‏ای چخوف،اگرچه از صنف‏های مختلف‏اند،اما آن‏ها از چیزهای مشترک عادی و معمولی حرف می‏زنند و از افراد عادی جامعه‏اند.




کاتایف دراین‏باره می‏نویسد:«علیرغم تنوع شخصیت‏های چخوف،همهء آن‏ها ویژگی‏های‏ افراد متوسط و عامی را دارند...این موضوع که تنوع اجتماعی قهرمانان چخوف گسترده است‏ و این‏که چخوف را نباید فقط توصیف‏گر یک صنف یا طبقهء خاص دانست،صحیح است.اما این تنوع و یا تعدد تیپ‏های صنفی،سنی یا روحی-روانی در آثار چخوف مهم نیست،بلکه‏ آن‏چه در وهلهء اول ویژگی آثار چخوف را تشکیل می‏دهد،این است که چخوف تلاش می‏کند با یک دید واحد و درک یکسان،به مردم طبقات و سنین مختلف نگاه کند،او سعی در یافتن‏ قانونی مشخص برای وضعیت«انسان سطح متوسط»دارد»(کاتایف 17 و 151).




برکوفسکی نیز دربارهء شخصیت‏هایی که چخوف خلق کرده است،چنین نظری دارد: «چخوف،هیچ شخصیت روسی را از قلم نینداخته است-نه سرمایه‏داران،نه ملاکان،نه‏ دهقانان و نه افراد عامی،وی دربارهء همه قشرها و صنف‏ها نوشته است:از ژنرال‏ها،نظامی‏ها و غیرنظامی‏ها،از کالسکه‏ران‏ها و نوکرها،از پروفسورها تا درجه‏دارها و دکان‏دارها،با کاردانی‏ تمام دربارهء هر قشری سخنی گفته است»(برکوفسکی 404).




رادی نیز در نمایش‏نامه‏های خود،همانند چخوف،به همهء طبقات و لایه‏های جامعه‏ پرداخته است،از دهقان و کارگر گرفته تا زمین‏دار و تاجر،از پزشک و نویسنده و معلم گرفته‏ تا نوکر و خدمتکار و...یعنی افرادی با ویژگی‏ها و موقعیت‏های اجتماعی،اقتصادی و سنی‏ متفاوت.




موسایی دربارهء تأثیرپذیری رادی از چخوف در خلق شخصیت‏های نمایش‏نامه‏هایش‏ معتقد است که:«در تمامی قصه‏های رادی به خوبی تأثیر«چخوف»دیده می‏شود و حتی‏ «مضمون»قصه‏ها شبیه به همان‏هاست و شخصیت‏هایی که وجود دارند،کارمندان،روستاییان، ارباب‏ها،سلف‏خرها،طبقه متوسط و فقرا،کارگر مسلول و...مانند شخصیت‏هایی هستند که‏ چخوف در آثارش به کار می‏گیرد»(طالبی 199).




قهرمانان ناراضی نمایش‏نامه‏های رادی در رؤیاهایشان،دنیای دیگری را ترسیم می‏کنند. در نمایش‏نامهء«منجی در صبح نمناک»کتایون،همسر محمود شایگان قهرمان اصلی نمایش‏نامه، از زندگی خود در ایران ناراضی است و آرزوی زندگی در خارج را در سر می‏پروراند،و یا خود قهرمان اصلی نیز از زندگی خانوادگی خویش ناراضی است و محیط بستهء اتاق کارش را به شرایط موجود در زندگی خانوادگی‏اش ترجیح می‏دهد.و البته این نارضایتی در دیگر قهرمان نمایشنامه-حشمتی-نویسندهء مبتدی به گونهء دیگری،به تصویر کشیده می‏شود.




در نمایش‏نامهء«باغ آلبالو»چخوف نیز لویف آندره‏یونا از شرایط زندگی خود راضی‏ نیست:«این احمقانه است،شرم‏آور است».زندگی طفیلی‏وار اشراف‏زادگان روسیه قدرت و توانایی انجام هر کاری را از آن‏ها گرفته و تنها از حاصل دسترنج دیگران گذران زندگی‏ می‏کنند،گایفی هک بیش از پنجاه سال سن دارد،هنوز هم منتظر یک ارثیهء کلان است و دوست‏ دارد آنیا را به مرد ثروتمندی شوهر دهد:«چه‏قدر خوب می‏شد از کسی ارثیه‏ای به ما می‏رسید، چه‏قدر خوب می‏شد آنیا را به مرد ثروتمندی شوهر می‏دادیم،چه‏قدر خوب می‏شد به‏یارسلاوال می‏رفتیم و خوشبختی را نزد عمه جان گرافینیا جستجو می‏کردیم.آخر عمه خیلی‏ خیلی ثروتمند است»(یحیی پور،کریمی مطهر 18).




علت نارضایتی قهرمانان چخوف و رادی را می‏توان در آرزوهایشان جستجو کرد،هر کدام از آن‏ها به دنبال خوشبختی‏اند و آرزوی زندگی بهتر را در سر می‏پرورانند؛برای مثال در «سه خواهر»،امید به آینده بهتر است،خواهرها مدام از مسکو حرف می‏زنند،هرچند هرگز به آن‏جا نمی‏روند.




ایگناتوف،آرزوی این خواهرها را سمبل و نشانهء رویایی دست‏نیافتنی می‏داند که در هنگام رنج و سختی،روح افراد رنجور به سمت آن کشیده می‏شود(ایگناتوف 211).




شخصیت‏ها و قهرمان‏های رادی نیز،آرزوی آینده بهتری را دارند.استیانا،یکی از شخصیت‏های زن نمایش‏نامهء«منجی در صبح نمناک»رادی،به آینده امید دارد:«...آرزو داشتم‏ یک روز به‏طور مستقل و حرفه‏ای نویسنده بشوم.برای محرومان و مردم ناامید و خشن قلم‏ بزنم،امید بدهم،و با ظرافت‏های زندگی آشنایشان کنم.که با نشاط و فروتنی زندگی کنند و به نیکی و پاکی و زیبایی ایمان بیاورند.من فردای خودم را انتخاب کرده‏ام».




در اکثر نمایش‏نامه‏های چخوف و رادی تقریبا هیچ‏یک از شخصیت‏ها را به‏طور مطلق‏ سیاه یا سپید نمی‏بینیم،حتی آن‏هایی را که ظالمانه عمل می‏کنند.انسان‏های چخوف و رادی، انسان‏هایی‏اند با تمام خصوصیات خوب و بدی که هر انسانی ممکن است داشته باشد،با همان‏ نقاط قوت و ضعف،زیبایی و زشتی،و اصولا آن شخصیت‏پردازی رایج کلاسیک«مثبت و منفی»را در آثار چخوف و رادی،نمی‏توان دید.




«چخوف در آثار خود به شخصیت‏های ایدآل نمی‏پردازد،برخلاف اکثر نویسندگان،آثار او تقریبا فاقد شخصیت ایدآل است.شخصیت‏های داستان‏ها و نمایش‏نامه‏هایش نه صددرصد مثبتند،و نه صددرصد منفی.به عبارتی نه صددرصد«فرشته‏اند»و نه صددرصد«شیطان». چخوف هنگام توصیف شخصیت‏های اثر خود به موازات جنبه‏های مثبت،به جنبه‏های منفی آنها نیز اشاره می‏کند.شخصیت‏های«باغ آلبالو»لویف آندره یونا رانفسکایا،برادرش لی‏آنید آندره یویچ گایف،آنیا دختر لویف آندره یونا رانفسکایا،یرمالای آلکسئی یویچ لاپاخین،پیتر (پتیا)ترافیموف از طرفی«دست و پا چلفتی‏اند»و از طرف دیگر ویژگی‏های مثبت نیز دارند» (یحیی‏پور،کریمی مطهر 105).




با بررسی نمایش‏نامهء«مرغ دریایی»چخوف و«منجی در صبح نمناک»رادی،درمی‏یابیم‏ که شخصیت‏ها از تیپ‏های مشترکی‏اند،این دو نمایش‏نامه درباره انسان‏هایی‏اند که شخصیت و سرنوشت آن‏ها از هنر و عشق تفکیک‏ناپذیر است.درواقع هر دو نمایش‏نامه با صراحت‏ به مسألهء هنر و اهمیت و جایگاه آن در زندگی و سرنوشت هنرمند در جامعه پرداخته‏اند.در نمایش‏نامهء«مرغ دریایی»،زندگی واقعی به گونه‏ای است که قهرمانان نمایش‏نامه،علیرغم‏ تلاش‏های خود،ناگزیر از پذیرش شکست می‏شوند،افکار آن‏ها در تقابل با شرایطی است که‏ آن‏ها را به سمت شکست سوق می‏دهد.ترپلف پس از عدم موفقیت در زمینهء هنر و عشق، خودکشی می‏کند و نینا زارچنایا،با وجود استقامت و تلاش برای تحقق آرزوهایش،مأیوس و سرخورده می‏شود.




سرنوشت شایگان در نمایش‏نامهء«منجی درصبح نمناک»نیز،به عنوان یک نویسندهء روشنفکر در جامعهء استبدادی،در محور اصلی قرار دارد که فعایت‏های هنری‏اش،به ناگزیر تحت‏نظر اداره سانسور زمانه خود قرار گرفته است و از سوی همسر خود مورد بی‏مهری واقع‏ شده است.




در نمایش‏نامهء رادی همانند«مرغ دریایی»،قهرمان نویسنده در دام سرنوشت اسیر است و با از دست دادن محبوبیت خود در جامعه و از هم‏گسیختن زندگی خانوادگیش،مرگ را انتخاب می‏کند و بدین‏گونه ناخواسته تسلیم سرنوشت خود می‏شود.




سیر و روش زندگی قهرمانان جوان«منجی در صبح نمناک»-استیانا و حشمتی-تا حدودی یادآور زندگی کنستانتین ترپلف و نینا زارچنایا قهرمانان جوان نمایش‏نامهء«مرغ‏ دریایی»است.قهرمانانی که در ابتدا،با عشق به هنر و آرزوی شهرت و موفقیت،راه خود را آغاز می‏کنند،اما بعد زندگی با چهرهء ناملایم و ستیزه‏گر خود روی می‏نماید و در نهایت، سرنوشت ناخوشایندی را بریا آن‏ها رقم می‏زند.نینا پس از شکست،با ایمانی که به خود و استعداد خود پیدا می‏کند،«می‏تواند صلیب خویش را به دوش بکشد»و می‏اندیشد که چون ایمان دارد،آسیب نمی‏بیند.استیانا مجد،خبرنگار روزنامهء«آرمان»نیز با وجود آن‏که تحت‏ تعقیب ساواک است،همچنان شایگان را به مبارزه و ایمان به کارش ترغیب می‏کند و حشمتی، عکاس روزنامهء«آرمان»در یک عملیات انتحاری کشته می‏شود.




شایگان چنان‏که در بالا نیز گفته شد،همچون ترپلف مرگ را انتخاب می‏کند،اما از سوی‏ دیگر می‏توان موقعیت و شخصیت او را با تریگورین مقایسه کرد،همان‏طور که تریگورین را با «تالستوی»و«زولا»مقایسه می‏کنند و بسیاری او را پس از تورگنف قرار می‏دهند،شایگان نیز پدر تئاتر ایران محسوب می‏شود و مانند تریگورین،هر آن‏چه را که می‏بیند و می‏شنود در دفترچهء یادداشت خود می‏نویسد.




شایگان(خطاب به استیانا)تمام ایام هفته یا می‏نویسم،یا مطالبی را که باید بنویسم،در ذهنم پرورده می‏کنم،حتی همین حالا که با شما مشغول مصاحبه هستم،در حقیقت مثل یک‏ زنبور عسل دارم مواد اولیه جمع می‏کنم،مدرکش هم کلمات رمزی است که این‏جا یادداشت‏ کرده‏ام(رادی 1383،426).




اما گفتهء تریگورین در«مرغ دریایی»آن‏گاه که می‏خواهد بگوید همواره در حال کار است،حتی وقتی‏که کار نمی‏کند:«این‏جا ابری می‏بینم که شبیه یک پیانو است.با خودم فکر می‏کنم،جایی از ابری که در آسمان شناور است و مانند یک پیانو است،حرف بزنم.بوی گل‏ آفتابگردان می‏آید.فوری آویزه گوش می‏کنم:بوی بسیار مطلوب،رنگ یک بیوه زن»(چخوف‏ 29).




اما زندگی خانوادگی شایگان به عنوان یک روشنفکر که افکارش با دنیای خشن اطراف در تضاد است،تنهایی او در جمع خانواده،عدم درک او از سوی همسر و همسراهش،اضمحلال‏ تصورات ایدآلیستی او در مورد نمایش‏نامه و تئاتر و در نهایت خودکشی او با اسلحه،همه‏ یادآور زندگی و سرنوشت غم‏انگیز ترپلف است.اما شاید بتوان گفت برعکس ترپلف، شایگان وابسته به پذیرش و تحسین جامعه است،در حالی‏که ترپلف حتی نوشته‏هایش را با نام‏ مستعار امضاء می‏کند و خوانندگانش در مورد سن و ظاهر وی کنجکاوند.




تریگورین(خطاب به ترپلف)...هم در پترزبورگ و هم در مسکو،نسبت به آثار شما علاقه‏مند شده‏اند.مدام از من دربارهء شما می‏پرسند.از قیافه‏تان می‏پرسند؟چند سال دارید؟ موهاتان سیاه است یا بور؟هرکس به دلایلی،فکر می‏کند که دیگر جوان نیستید.هیچ‏کس‏ فامیلی واقعی شما را نمی‏داند.چرا که همیشه آثار خودتان را با نام مستعار چاپ می‏کنید.شما مثل مرد آهنین اسرار آمیزید»(چخوف 52)


از دیگر شباهت‏های نمایش‏نامه‏های چخوف و رادی،می توان به پایان‏های ناخوشایند همراه با امید قهرمان‏ها به آینده و زندگی بهتر اشاره کرد،اگرچه نمایش‏نامه‏های چخوف و رادی پایان‏های شااد رایج در آثار کلاسیک را که بعد از یک سلسله رخدادها و فجایع روی‏ می‏دهند،ندارند،اما همواره بارقه‏هایی از امید و آرزو در آن‏ها موج می‏زند و انسان همواره در آن‏ها،انتظار تحول و فردا و فرداهای بهتر را دارد،حتی اگر این تغییر در آینده‏ای دور باشد. برای مثال آن‏گاه که اولگا در«سه خواهر»از تصمیم خودشان در ماندن و مهاجرت نکردن می‏ گوید:«آه خواهرهای نازنینم!زندگی،هنوز تمام نشده است و ما ادامه خواهیم داد!»(چخوف‏ 188).یا وقتی آنیا با وجود فروش باغ و از دست دادن همه‏چیز،به مادرش می‏گوید:«...باغ‏ دیگر از دست رفته،این درست است،درست است،اما مادر،گریه نکن،تو هنوز زندیگ را در پیش‏رو داری،قلب پاک و خوبی برای تو باقی مانده است...بیا با هم برویم،عزیز من،از این‏ جا برویم!...ما باغ جدیدی می‏سازیم،زیباتر از این باغ را خواهی دید،خوشحالی را خواهی‏ فهمید...»(یحیی پور،کریمی مطهر 116).یا در نمایش‏نامهء«افول»رادی،هنگامی که مرسده‏ همسرش را تسلی می‏دهد:«حالا دیگه ما هم میریم،میریم و یه زندگی نویی رو برای خودمون‏ شروع می‏کنیم.»(رادی 1383،267)،و یا پاسخ گل خانوم در نمایش‏نامهء«مرگ در پاییز»رادی‏ هنگامی که ملوک در مورد فردا از او می‏پرسد:«امشبه رو سر تو بکن زیر لحاف،فردا خوش‏ درس میشه،درس میشه جونم.»(رادی 1383،304)،اگرچه با اندوه توأم است،اما نشانه‏هایی‏ از امید به آیندهء بهتر در آن‏ها به چشم می‏خورد.




به عبارت دیگر،برای بسیاری از نمایش‏نامه‏های رادی و چخوف،می‏توان سرانجامی‏ دوگانه را متصور شد.از یک‏سو با اندوه،جدایی،خودکشی و یا تحقق نیافتن آرزوها همراه‏ است(پایان غمناک)و ازسوی‏دیگر با امید به آینده و ترسیم فردایی زیباتر درهم‏می‏آمیزد (پایان شاد)که این خود یکی از زیباترین ویژگی‏های نمایش‏نامه‏های این دو نویسنده است.




چنان‏که پایان«مرغ دریایی»ازیک‏سو با مرگ ترپلف همراه است و ازسوی‏دیگر با سخنان نینا دربارهء«ایمانی»که پس از فرازونشیب‏های بسیار و پس از رنج‏ها و سرگردانی‏های‏ گوناگون،به حرفه خود پیدا کرده و آن را چون انگیزه‏ای مثبت برای شروع زندگی جدید به کار می‏گیرد.




در«باغ آلبالو»آخرین گفته‏های آنیا و پتیا چنین است:




«آنیا:خداحافظ خانه،خداحافظ زندگی گذشته!




ترافیموف:سلام بر تو،زندگی جدید!...»(یحیی‏پور،کریمی مطهر 136).


آن‏ها پس از فروش باغ حتی«فیرس»خدمتکار کهنسال را که نمادی از زندگی گذشته‏ است،فراموش می‏کنند همراه خود ببرند.




در«افول»دیالوگ پایانی مرسده به همسرش چنین است:




«مرسده:حالا دیگه ما هم میریم،میریم و یه زندگی نویی رو برای خودمون شروع‏ می‏کنیم:




جهانگیر:ولی تو...مرسده،تو این شب بارانی شاهد من باش:من با دست خالی شروع‏ کرده بودم.




مرسده:تو سعی تو کردی عزیزم.




جهانگیر:من،با دست خالی شروع کرده بودم،و شاید...اشتباه من همین بود.




مرسده:دیگه حرف‏شم نزن.




جهانگیر:بله زندگی نو!»(رادی 1383،267)




مونولوگ پایانی سونیا در«دایی وانیا»چنین است:«...دایی،دایی نازنین،زندگی‏ درخشانای را خواهیم دید،خوب و زیبا،ما شادمان خواهیم شد و به رنج‏های گوناگون با رقت‏ و لبخند نگاه خواهیم کرد و آرامش پیدا خواهیم کرد»(چخوف 115).




امیری،در مقالهء خود«حرکت از عاشق به عشق»دربارهء پایان نمایش‏نامهء«منجی در صبح‏ نمناک»می‏نویسد:«در این اثر،قلم رادی در شکافتن درون‏ها مجرب و بی‏رحم است.آن‏جا که‏ قرار است خشم یا نفرت را نمایش دهد،با ایجاد فضای مطلق عاطفی و کشاندن خواننده از این راهرو به آن راهرو تاریک یا روشن و زوایای ناشناختهء شخصیت‏های نمایش‏نامه خود،بر او فایق می‏آید.در این حرکت،به قناعت خواننده اهمیتی نمی‏دهد.خواننده یا بینندهء«منجی» معتقد و آرزومند است که مثلا کتایون به خود آید و در ستیز با شایگان آن همه رذالت به خرج‏ ندهد و حالا که مأموران ساواک را به خانه کشانده،دیگر با حراج خانه،شایگان را آواره نکند و حالا که...اما خدای هنر اراده فراموده تا آفرینش اثر به غایت و کفایت باشد.خواننده آرزو می‏کند که در جایی دل کتایون یا طلایی به رحم آید یا آن اراذل به خود آیند،اما فرمانروای هنر، خواسته است این دو همچنان به تبهکاری‏های خود ادامه دهند»(امیری،روزنامه اطلاعات)




همان‏طور که دربارهء«منجی»نیز گفته شد،در آثار رادی و چخوف اغلب آنچه را که‏ خواننده یا بیننده تصور می‏کند و انتظار آن را دارد،به وقوع نمی‏پیوندد.




چخوف و رادی در نمایش‏نامه‏های خود،عوامل بدبختی و دلمردگی انسان را به‏ خوانندگان نشان می‏دهند،علت‏هایی غیر قابل مشاهده،اما دقیق و عمیق،و راه‏های قایق آمدن بر آن‏ها را به خواننده آموزش می‏دهند.عواملی که منجر به نارضایتی و عدم خوشبختی‏ شخصیت‏های نمایش‏نامه‏هایشان می‏شود و زمانی‏که آن‏ها به دنبال راهی برای گریزند،دچار تخیلات و در نهایت گرفتار سقوط و تباهی می‏شوند.




در نمایش‏نامه‏های رادی،از جمله«منجی در صبح نمناک»نیز اغلب شخصیت‏ها برای‏ فرار از فروپاشی و نابودی،اهداف بی‏پایه و سستی را دنبال می‏کنند و این اعتقادات،تصورات‏ و نگرش خود قهرمانان است که آنان را به ورطهء سقوط و هلاکت می‏کشاند.




«قهرمانان چخوف،تاوان تلاش‏های مستمر خود را،جهت یافتن مفهومی برای زندگی‏ ناموفق خصوصی‏شان پس می‏دهند.اما این تلاش،رعب و وحشت ما را برنمی‏انگیزد،بلکه‏ حس همدردی ما را نسبت به آن‏ها برمی‏انگیزاند.انسان خوشبخت در دنیای چخوف وجود ندارد.اما در عوض انسان‏های کاوش‏گر و متفکری که افکار آن‏ها اغلب مستقیما متوجه خود ماست،وجود دارند»(پالوتسکایا 93).




آروزهای ساده و طبیعی،اما دور از دسترس،نه تنها در نمایش‏نامه‏های چخوف،بلکه در آثار رادی نیز بسیار مشاهده می‏شوند،آرزوهای ساده‏ای که ظاهرا به سادگی قابل دسترس و سهل الوصولند و حتی نیازی به مبارزه ندارند،اما هرگز به واقعیت نمی‏پیوندند.چنان‏که رفتن‏ خواهرها به مسکو در نمایش‏نامهء«سه خواهر»،بیشتر یک آرزوی سمبلیک به نظر می‏آید،و یا آرزوی مشدی در نمایش‏نامهء«مرگ در پاییز»رادی برای رفتن به شهر و دیدن پسر بی‏وفا که‏ هرگز میسر نمی‏گردد.




انسان‏های چخوف مرتبا وراجی می‏کنند و چون همگی دچار بحران‏های شدید روحی‏اند و در شرایط متزلزلی قرار گرفته‏اند،گاهی صحبت‏های بی‏ربط و بدون مقدمه می‏کنند که به نظر می‏رسد دیالوگ به یکباره قطع می‏شود،اما همان‏طور که ذکر شد،این صحبت‏های به ظاهر بی‏ربط،نشانگر تنهایی،پژمردگی و دلمردگی آن‏هاست.«چخوف با مهارت فوق‏العاده‏ای‏ نشان می‏دهد که شرایط و اوضاع جامعهء روسیه در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 به گونه‏ دیگری است.نویسنده فضای عدم درک شخصیت‏های نسل‏های مختلف از یکدیگر را نشان‏ می‏دهد.گویا شخصیت‏ها از لحاظ روحی و روانی مبتلا به نوعی کری‏اند.و آن‏قدر غرق در بدبختی‏ها و عدم موفقیت خویش‏اند که حتی صحبت‏های هم‏دیگر را هم نمی‏شوند.برای مثال‏ در پردهء اول وقتی‏که فیرس روی صحنه حرف می‏زند،حتی یک کلمه از حرف‏های او مفهوم‏ نیست.رانفسکایا به او می‏گوید:«من خیلی خوشحالم که تور هنوز زنده‏ای،اما فیرس جواب‏ می‏دهد:«پریروز»یا در جای دیگری لاپاخین می‏گوید:«باید تصمیم قطعی گرفت...آیا موافق-اید که زمین قطعه‏بندی شود یا نه...»ولی رانفسکایا در جواب می‏گوید:«کی این‏جا بوی‏ سیگار تنفرآور را راه انداخته است؟»چنین گفتگوهایی در نمایش‏نامه به کرات مشاهده‏ می‏شود.شخصیت‏های نمایش‏نامه در ظاهر با هم صحبت می‏کنند،ولی در عمل به صحبت‏های‏ هم‏دیگر گوش نمی‏دهند و هر یک راجع به مشکلات و دغدغه‏های خود حرف می‏زنند. آدم‏های باغ(شارلوتا ایوانونا)احساس تنهایی می‏کنند:«خیلی دلم می‏خواهد با یکی گپ بزنم، ولی کو هم‏صحبت...من هیچ‏کس را ندارم.!»هریک از شخصیت‏های باغ در درون خود از زندگی ناراضی است»(یحیی‏پور،کریمی مطهر 24).




اما آثار رادی چنین مشخصه‏ای را ندارند و دیالوگ‏ها انسجام و ارتباط منطقی خود را دارند و به گونه‏ای ترتیب داده شده‏اند که هر شخصیت دقیقا پاسخ دیگری را می‏دهد.




شخصیت‏های چخوف و رادی،ضرورت تغییر و تحول در زندگی خویش را دریافته‏اند، اما قادر نیستند تا خود را با تغییرات جدید مطابقت دهند و این مهم‏ترین علت عدم رضایت و ناخوشنودی آن‏هاست.مثلا دعوت و ترغیب شایگان به حضور در تئاتر دانشجویی توسط استیانا در نمایش‏نامهء«منجی در صبح نمناک»و پذیرفتن.وی،نشانه پذیرفتن تغییر و تحول در رفتار و نوع زندگی شایگان است،اما هرگز به وقوع نمی‏پیوندد.تغییراتی که انسان‏های رادی و چخوف‏ لزوم آن‏ها را دریافته،اما آن را خواسته دور از دسترسی می‏پندارند که شاید در آینده قابل اجرا باشد،اما اکنون!...




«آستروف(دایی وانیا)کسانی که بعد از صد یا دویست سال پس از ما زندگی خواهند کرد،کسانی که ما را به خاطر این‏که زندگی‏مان را چنین احمقانه و بی‏ذوق گذرانده‏ایم،تحقیر خواهند کرد،شاید آن‏ها بتوانند وسیله‏ای را پیدا کنند که با آن خوشبخت باشند،اما ما...» (چخوف 108).




از دیگر مشخصه‏های نمایش‏نامه‏های چخوف و رادی نوع برخورد قهرمانان با کار و فعالیت است.کار و تلاش در زندگی شخصیت‏های چخوف جایگاه ویژه‏ای دارد.اکثر قهرمان‏های چخوف راه نجات از زندگی کسالت‏آور و ملال‏انگیز را در کار می‏بینند.واریا به گفتهء لویف آندره یونا رانفسکایا به سحرخیزی و کار عادت کرده است و بدون کار،مثل ماهی‏ بدون آب است.ایرینا در«سه خواهر»،راه نجات از فقر را در کار می‏داند:«باید کارکرد،کار. ما برای این غمگین‏ایم و به زندگی این‏قدر ملال‏انگیز نگاه می‏کنیم که کار و تلاش را نمی‏شناسیم.ما از انسان‏هایی زاده شده‏ایم که کار و تلاش را تحقیر می‏کردند»(چخوف 135).




ترافیموف در زمینهء ناپویایی و سکون جامعه می‏گوید:«...فقط باید کار کرد و با تمام نیرو به کسانی‏که دنبال حقیقت‏اند،کمک کرد،در کشور ما،در روسیه،فعلا تعداد بسیار اندکی کار می‏کنند.اکثریت این روشنفکرانی که من می‏شناسم،دنبال چیزی نیستند،هیچ‏کاری نمی‏کنند و هنوز قادر به انجام کاری نیستند»(یحیی پور،کریمی مطهر 81).




انسان‏های چخوف در این‏که سعادت و خوشبختی تنها از طریق کار و تلاش میسر است، عقیدهء مشترکی دارند.اما کار و فعالیت اجتماعی برای انسان‏های رادی وسیله‏ای است برای‏ دستیابی به موفقیت‏های مادی و اجتماعی.به عنوان مثال شایگان در«منجی»،نمایش‏نامه‏های‏ خود را فقط در ازای مبالغ هنگفت چاپ می‏کند و موقعیت ادبی خود را به بهای شهرت و ثروت فروخته است.




از دیگر موضوعات مشترک نمایش‏نامه‏های چخوف و رادی،مرگ است که قهرمانان آن‏ را به عنوان آخرین راه نجات انتخاب می‏کنند.«مرگ»برای انسان‏های چخوف و رادی وسیله‏ای‏ است برای گریز و نجات از زندگی بی‏رحم و نابوده‏کننده.این مسأله به طور بسیار واضح در صحبت‏های سونیا(دایی وانیا)قابل درک است:«ما آرامش پیدا خواهیم کرد...»،دایی وانیا قصد خودکشی دارد،ترپلف(مرغ دریایی)با گلوله به زندگی خود پایان می‏دهد،شایگان‏ (منجی در صصبح نمناک)نیز که،خانواده‏اش او را ترک گفته‏اند و جراید جنگ تمام عیاری را علیه او به راه انداخته‏اند،در یک بحران روحی،دست به خودکشی می‏زند،میلانی(افول)که‏ نتوانسته با فرنگیس ازدواج کند و ازسوی‏دیگر با دسیسهء پدر فرنگیس به عنوان خائن معرفی‏ شده است،در تنهایی خودکشی می‏کند.داوود که مردی است خوشگذران،در پایان نمایش‏ لبخند باشکوه آقای گیل).با گذاشتن لوله تفنگ بر شقیقه،خودکشی می‏کند.




خلق شخصیت روشنفکر یکی از اصلی‏ترین دغدغه‏های چخوف و رادی است.رضایی‏ راد دربارهء ریخت‏شناسی شخصیت روشنفکر در آثار رادی می‏نویسد:«اصلی‏ترین قهرمانی که‏ رادی تاکنون خلق کرده است،روشنفکر عاصی و زخم‏دیده است.می‏شود عنوان این آدم را روشنفکر آرمان‏گرا گذاشت-چنان‏که این وجه آرمان‏گرایی در قهرمانان دستهء اول آثار او کاملا مشهود است-اما تجربهء چند دههء اخیر به مان نشان داده است که آرمان‏گرایی سیاسی به سادگی‏ می‏تواند به ضد خودش تبدیل شود و به شکست بینجامد،و این تجربه‏ای است که روشنفکر دورهء سوم آثار رادی به خوبی درک کرده است،و ازاین‏رو ما را از برگزیدن عنوان روشنفکر آرمان‏گرا بر خود باز می‏دارد.تعارض آرمان و واقعیت،زخم التیام‏ناپذیری در تن روشنفکر رادی نهاده است.نخستین روشنفکر زخم خوردهء رادی،معلمی بنام انوش،در«روزنهء آبی» است.رادی تحول این شخصیت را در نمایش‏های دیگر خود پی می‏گیرد.در«اقول»،او مهندس آرمان‏گرایی به اسم جهانگیر معراج است که در پی تغییراتی در ساختار سنتی یک‏ روستاست.در نمایش«در مه بخوان»،معلمی آرمان طلب در روستایی دیگر است،که در هر دو جا با شکست و تنهایی مواجه می‏شود.سپس در نمایشی دیگر،با نام«از پشت شیشه‏ها» تنها و افسرده در خانهء خود حکایت شکست دوران خود را می‏نویسد.در«منجی»نویسنده‏ای‏ معروف و اندکی عافیت طلب شده است.اما او با سختی تاوان آن را می‏دهد.او در این‏جا با تهاجم سازمان یافته‏ای که اختناق و دستگاه سانسور بر او اعمال می‏کند،روبه‏روست.عاقبت او را در دههء شصت،پیر و کهنسال می‏یابیم:از یک‏سو در گمنامی و مرگ مظلومانهء شکوهی در «آمیز قلمدن»و سپس،در هیأت مجلسی،استاد به اجبار بازنشسته شدهء دانشگاه»(طالبی 116).




تیپ روشنفکر در نمایش‏نامه‏های چخوف نیز فراوانند:ترپلف،ترافیموف،آستروف،ورشینین و...ویژگی بارز آن‏ها این است که خوب حرف می‏زنند و بحث می‏کنند،ولی کاری‏ از پیش نمی‏برند.




قطب الدین صادقی دربارهء تیپ روشنفکر در نمایش‏نامه‏های رادی چنین می‏نویسد: «شخصیت‏های روشنفکر رادی بنا به علل اقتصادی گیلان و خصوصا بر اثر رویدادهای ناگوار و شکست‏های بزرگ سیاسی در سطح ملی،همه به جای«مبارزه»،«مباحثه»می‏کنند.یعنی«هدف‏ مبارزه»تبدیل به«موضوع بحث»شده است.و این نشانهء سرخوردگی و بی‏برنامگی آشکار روشنفکران و سرخوردگی مطلق آنان است.این پدیده در آثار چخوف و رادی،بازتابی مشابه‏ و عملکرد دراماتیک یگانه‏ای دارد.علت این که تئاتر رادی نسبت به آثار درام‏نویسان دیگر ایرانی،تا حدودی در دام«وراجی»شخصیت‏ها گرفتار است.از همین موضوع سرچشمه‏ می‏گیرد:آدم‏ها به جای«عمل»تنها«حرف»می‏زنند و کلام به جای«حرکت»نشسته است، (طالبی 501).




ساریچف دربارهء تیپ شخصیت روشنفکر در«باغ آلبالو»می‏نویسد:«وقتی آن‏ها می‏دانند که چه باید انجام بدهند،ارادهء انجام آن را ندارند و وقتی وظیفهء خود را می‏فهمند و می‏بینند، نمی‏توانند آن را انجام بدهند»(ساریچف 19).




در«باغ آلبالو»،ترافیموف فقط خوب حرف می‏زند و ایده‏های زیبا دارد،اما در عمل، به قول دیگران«دست و پا چلفتی»و«دانشجوی ابدی»است که مورد تمسخر لاپاخین و لویف‏ آنرده‏یونا نیز واقع می‏شود.




مهندس معراج در«افول»خواستار تغییرات و اصلاحات در نارستان است و وظیفهء خود را به عنوان یک انسان در این راه شناخته است اما درواقع راه را اشتباه انتخاب می‏کند،چنان‏که به عقیدهء فرنگیس این تلاش برای کسب محبوبیت است.




یکی از اصلی‏ترین تیپ‏های شخصیتی آثار چخوف و رادی افراد تنها و منزوی‏اند که از تنهایی خود رنج می‏برند...طبق گفتهء آندری پرازارف(سه خواهر):«...اینجا تو همه را می‏شناسی،همه تو را می‏شناسند،اما غریبه‏ای،غریبه،...غریبه و تنها»(چخوف 141).این‏ تنهایی فیزیکی نیست،بلکه روحی است.




افراد تنهایی که لزوم تغییرات در زندگی و موقعیت خویش را دریافته‏اند،اما همواره‏ ناموفق‏اند،برای مثال معراج در«افول»و یا احسان در«روزنهء آبی»و در«لبخند باشکوه آقای‏ گیل»تقریبا تمامی شخصیت‏ها.شاه عزیزوا در کتاب«چخوف و درام‏های غربی-اروپایی زمان‏ او»می‏نویسد:«حتی اگر مونولوگ‏های پایانی«مرغ دریایی»،«دایی وانیا»و«سه خواهر»را در نظر بگیریم،در آن صورت متوجه می‏شویم که در آن‏ها نینا،سونیا و خواهرها دقیقا به برخورد آگاهانه نسبت به اطراف اشاره کرده‏اند،اعتقاد به این‏که یک چیزی باید زندگی آن‏ها را تغییر بدهد.راسخ‏ترین اعتقادات قهرمانان چخوف،حتی ایدهء منسجمی ندارند و با معیارهای بدون‏ غرض تثبیت نشده‏اند.اما چخوف این احساس را منتقل می‏کند که تحول قهرمانانش به سمت‏ چیزی کلی‏تر و عمومی‏تر از روحیات و دیدگاه‏های شخصی تمایل دارد.انسان‏های منزوی‏ چخوف از لحاظ منشاء فطری-تاریخی خود با نوع غربی خود متفاوتند،آن‏ها می‏توانند بر سرنوشت شخصی ناموفق خود غلبه کنند و با مسائل بزرگ‏تری دست به گریبان شوند.آن‏ها زندگی خود را برای آیندگان رقم می‏زنند و با اندوه درک کرده‏اند که«...سعادت وجود ندارد، نباید باشد و برای ما وجود ندارد...سعادت قسمت نسل‏های دور ماست»(شاه عزیزوا 87).




قهرمانان رادی نیز در بین نزدیکان و دوستان خود تنهایند و همان‏طور که اشاره شد،این‏ تنهایی فیزیکی نیست،شایگان(منجی در صبح نمناک)و معراج(افول)هر دو متأهل‏اند اما تنها،احسان(روزنهء آبی)با خانواده زندگی می‏کند،اما تنهاست،خانوادهء آقای گیل(لبخند باشکوه آقای گیل).همگی به نوعی از تنهایی رنج می‏برند.انسان‏های منزوی و تنهای چخوف و رادی،اغلب افراد ناموفقی هستند که در زندگی می‏خورند،به‏همین‏دلیل از شرایط زندگی خود ناراضی‏اند.مثلا لویف آندره‏یونا،نه تنها ملک خود را از دست می‏دهد،بکله در زندگی زناشوئیش نیز شکست می‏خورد.جهانگیر معراج در«افول»با وجود تلاش‏هایش برای‏ ایجاد اصلاحات در نارستان شکست می‏خورد و زندگی شخصی‏اش نیز در معرض مخاطر، قرار می‏گیرد.




اما دیدگاه و راه‏حل این دو نویسنده برای گریز از این تنهایی چیست؟




قهرمانان چخوف برای نجات خود و فرار از ناامیدی و تنهایی،به کار پناه می‏برند،و با چنان عطشی به فعالیت می‏پردازند که گاهی هرچند نتیجهء تلاش آن‏ها،رنج‏آور و ناامیدکننده‏ است،اما در مفهوم و ارزش کار شک نمی‏کنند و آن را همچنان مقدس می‏شمارند.اولین ایده‏ و فکری که پس از تحمل فراز و نشیب‏های بسیار و رنج‏های جورواجور به سراغ سونیا و دایی‏ وانیا می‏آید کار است،ترافیموف هرچند فقط حرف می‏زند،اما نوشدارویی جز کار نمی‏شناسد:«فقط باید کار کرد»،ایرینا(سه خواهر)مصرانه در پی کار است و برای او کار،تنها وسیلهء ممکن برای ابراز وجود است.




لاپاخین از طفیلی بودن افراد«باغ آلبالو»در تعجب است:«ببخشید،چنین آدم‏های‏ بی‏فکری مثل شما،خانم‏ها و آقایان،چنین آدم‏های بی‏کار و عجیب من به عمرم ندیده‏ام» (یحیی‏پور،کریمی مطهر 71).




و اما برای انسان تنهای رادی،گریز و مهاجرت،تنها راه چاره است،تا آنجا که تقریبا هیچ نمایش‏نامه‏از او،بدون مضمون مهارجت نیست.برخی از شخصیت‏های او برای‏ رسیدن به آرزوها و آمال خود سودای مهاجرت به خارج از کشور را دارند(همچون کتایون در «منجی در صبح نمناک»،فرنگیس در«افول»،خانم درخشان در«از پشت شیشه‏ها»و...)و برخی دیگر راهی جز مهاجرت برایشان نمانده است،این دسته از انسان‏های رادی می‏گریزند تا روح خود را التیام بخشند و اغلب از روشنفکران سرخورده و مأیوس جامعه‏اند(شایگان در «منجی در صبح نمناک،معراج در«افول»،انوش در«روزنه آبی»و...)




چخوف و رادی اغلب در نمایش‏نامه‏هایشان به تمامی نسل‏ها می‏پردازند:در باغ آلبالو افرادی مختلف از نسل‏های مختلفی در کنار هم‏اند؛آنیا-17 ساله،گایف-51 ساله،فیرس- 87 ساله.




در«افول»نیز رادی به هر دو نسل پیر و جوان پرداخته است.معراج،فرخ،مرسده، فرنگیس و میلانی که نمایندگان نسل جوان‏اند و عماد فخشامی و غلامعلی کسمائی نیز ملاکانی‏اند که درواقع به عنوان نمایندگان نسل گذشته ظاهر می‏شوند.این دو نسل،همچون دو قطب متضاد عمل می‏کنند.خط اصلی نمایش‏نامه،درگیری معراج جوان با اربابان کهن سال، بخصوص عماد است که در این راه تنها می‏ماند و عماد در تقابلی نومیدانه املاک خود را حراج می‏کند و به رشت می‏رود.در این‏جا نیز نویسنده از عدم درک دو نسل از هم‏دیگر صحبت می‏کند که بدون همیاری و همکاری با یکدیگر به شکستی اجباری تن در می‏دهند.در طی نمایش‏نامه با تضاد و تقابل سایر شخصیت‏های پیر و جوان دیگر نیز مواجه می‏شویم،برای مثال؛تضاد و تقابل اخلاقی و عقیدتی فرنگیس با پدرش عماد و تقابل کسمایی با برادرزاده‏اش‏ فرخ.




رادی در اغلب آثارش،شخصیت خود را به افراد نمایش‏نامه‏هایش تحمیل می‏کند،یعنی‏ به جای شخصیت‏ها،این نویسنده است که صحبت می‏کند و شالوده‏های فکری آن‏ها را تفسیر می‏کند.بدین‏ترتیب بخش اعظم گفتگوها در آثار او به تک‏گویی تبدیل می‏شوند که درواقع از زبان نویسنده جاری می‏شوند و شخصیت‏های مثبت از زبان رادی خود را تحسین و شخصیت‏های منفی خود را تحقیر می‏کنند.برای نمونه،پیله آقا بازاری در«روزنهء آبی»پیرمرد خسیسی است که آشکارا به خست خود اعتراف می‏کند.درواقع این نویسنده است که درک‏ خود از این تیپ شخصیت را مستقیما بیان می‏کند و یا به هنگام خواندن«منجی»خواننده‏ احساس می‏کند،این نویسنده است که در نقش«حشمتی»،«استیانا»،«شایگان»،«طلایی»و حتی«کتایون»به ایفای نقش پرداخته است و بدین‏ترتیب«منجی»بازتابی است از درون و ذهن‏ نویسنده،به‏طوری که خواننده در چهرهء آدم‏های«منجی»بسیاری از افکار و احساسات نویسنده‏ را باز می‏یابد.




در آثار چخوف نیز گاهی صدای نویسنده از زبان شخصیت‏ها شنیده می‏شود.سافانوف‏ در کتاب خود به نام«لحظه جاودانه»می‏نویسد:«آن‏چه که مشخص است به یقین مجموعه‏ مسائل مطرح شده در عصر حاضر که توسط شخصیت‏های آثار چخوف نیز مورد بحث قرار گرفته‏اند،چخوف را به عنوان انسان این عصر تا حدی دچار تشویق کرده است.در اغلب‏ موارد ما می‏توانیم همانندی‏های مشترکی بین اظهارات قهرمانان چخوف و اظهارات شخصی او در نامه‏ها و مکالمات او با هم‏عصرانش بیاییم.از دیرباز واضح است که برخی افکار چخوف‏ در تریگورین و برخی دیگر در ترپلف منعکس شده‏اند،یعنی در دو شخصیت کاملا متضاد هم.»(سافانوف 1986،194)موضوع«مرغ دریایی»نیز پیکاری است در راه هنر که بین دو نسل حال و گذشته«پیروجوان»،«کهنه و نو»رخ می‏دهد،و در این راه تنها کسانی پیروز می‏شوند که ماهیت اصلی هنر و سعادت را درک کرده باشند.




نتیجه




تأثیر ادبی نویسندگان بزرگی چون چخوف،داستایفسکی،پوشکین،تالستوی و...بر نویسندگان سایر ملت‏ها امری انکارناپذیر است.در این مقاله تأثیر نمایش‏نامه‏های چخوف بر نمایش‏نامه‏های اکبر رادی بررسی شد و این بررسی تطبیقی،ویژگی‏های مشترک آثار آن‏ها را آشکار نمود.مهم‏ترین ویژگی‏های آثار آن‏ها به‏طورکلی از این قرار است:




پرداختن به همهء اقشار و اصناف جامعه به‏خصوص قشر متوسط و عادی جامعه با تمام‏ ویژگی‏های خوب و بد آن‏ها،خلق شخصیت روشنفکر سرخورده و مأیوس و منزوی،ایجاد فضای دوگانه برای پایان نمایش‏نامه‏ها که با امید و ناامیدی توأمان است،پرداختن به تمامی‏ نسل‏های جامعه و طرح مسأله غیر قابل انکار تضاد و تقابل نسل‏ها و...




تنهایی انسان معاصر و عدم درک او از سوی دنیای پیرامونش،و مجموعه مسائل مطرح‏ شده در جامعه،موجبات تشویش و نگرانی این دو نویسندهء بزرگ می‏گردید و آنان با انگیزه‏ رفع مشکلات و ارائهء راه‏حل‏هایی مانند کار و تلاش فراوان و امید به آینده،چنین آثار ماندگاری را خلق کردند.




بررسی و تطابق نمایش‏نامه‏های دو نویسندهء مذکور،نشان می‏دهد که چگونه نویسنده‏ای‏ می‏تواند از طریق بازتاب ایده‏ها و روش‏های نویسندهء بیگانه‏ای در آثار خود،نمونه‏های مشابه و درعین‏حال اصیل و منحصربه‏فردی را بیافریند.




مرضیه یحیی پور*




استاد گروه زبان و ادبیات روسی،دانشکدهء زبان‏ها و ادبیات خارجی دانشگاه تهران،ایران




زینب صادقی**




کارشناس ارشد ادبیات روسی دانشکدهء زبان‏ها و ادبیات خارجی دانشگاه تهران،ایران


نوشته شده توسط سید حسین بهادران در 21:28 |  لینک ثابت   •