شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰
سایهء آنتون چخوف بر ادبیات نمایشی معاصر ایران
چکیده
آنتون پاولویچ چخوف،نویسنده و نمایشنامهنویس روسی،تأثیر بهسزایی در گسترش ادبیات جهان و از جمله ایران،داشته است.بسیاری از منتقدان و کارگردانهای تئاتر ایران،براینباورند که اکبر رادی،تحتتأثیر آثار آنتون چخوف و با گسترش دستاوردهای وی،نمایشنامههای منحصربهفرد و اصیلی نگاشته است.این مقاله به بررسی ویژگیهای کلی نمایشنامههای رادی و چخوف میپردازد و ضمن مقایسهء تفاوتها و شباهتهای کلی آثار آنها،بهطور ضمنی امکان اثبات تأثیر نمایشنامههای چخوف بر دنیای هنری رادی را فراهم میسازد که این میتواند وسیلهء مؤثری بریا درک دقیقتر آثار هر دو نویسنده و روشن ساختن جنبههای مشترک نمایشنامههای آنها باشد.از آنجا که نمایشنامهنویسی در ایران از تحلیلهای جدی در سطح جهانی به دور مانده است،با مقایسهء شباهتهای موجود در نمایشنامههای اکبر رادی با نمایشنامههای آنتون چخوف که در سطح جهانی مطرح میباشند،تلاش کردهایم،حق نمایشنامهنویسی در ایران را در سطحی گستردهتر از آنچه شاهد بودهایم،پاس بداریم و بازتاب ایدههای جهانی را در آثار اصیل یک نویسنده ایرانی بررسی نماییم. از مهمترین ویژگیهای آثار دو نویسنده،گرایش هر دو به کاوشهای روحی قهرمانان و تلاش آنان برای پیدا کردن جایگاهشان در اجتماع،انزوا و تنهایی انسان معاصر و تضاد و تقابل وی با دنیای پیرامون اوست.
مقدمه
با مطالعه و بررسی نمایشنامههای اکبر رادی،با جهانی آشنا میشویم که به طرز ظریفی به دنیای نمایشنامههای چخوف نزدیک است.اگرچه بسیاری از منتقدان و کارگردانهای تأتر به این شباهت اذعان دارند و همواره نام رادی را در کنار چخوف آوردهاند،اما هیچگاه موارد تشابه و تفاوت نمایشنامههای آنان را بیان نکردهاند و یا حداکثر به ذکر یکی دو مورد اکتفا نمودهاند.اکثر نقدهای چاپ شده بر نمایشنامههای اکبر رادی در مطبوعات و به مناسبت اجرا یا انتشار آثار وی در زمان خود بوده است،نگاه اینگونه نقدها بهطورعمده بر اجرای نمایشناهم توسط کارگردان و بازی بازیگران و...میباشد،ولیکن در این مقاله،اصل بر بررسی ویژگیهای نمایشنامههای اکبر رادی و مقایسهء آن با نمایشنامههای آنتون چخوف قرار گرفته است و در چهارچوبی غیر مطبوعاتی و با نگرشی تحلیلی و پژوهشی نگاشته شده است.
کوپال دربارهء نمایشنامهنویسی رادی میگوید:«...اگر بخواهیم شگردهای دراماتیک آثار اکبری رادی را با چند نمایشنامهنویس دیگر جهان مقایسه کنیم،من بیشازهمه او را به ایبسن، چخوف و اونیل نزدیک میبینم.این سه نمایشنامهنویس نامدار در آثار خود وجوه خاصی از بحرانهای جامعهء مدرن را به نمایش گذاشتهاند و مخاطبان خویش را در سرنوشت توفانزدهء شخصیتهای آثار خود شریک کردهاند»(طالبی 183).
شاید بهترین گواه این مطلب گفتههای شخص رادی،نمایشنامهنویس معاصر باشد.وی دربارهء این شباهت چنین مینویسد:«در بعضی از نمایشنامههای من سایهء دست هنرمندانهای دیده میشود،شاید یک رگهء روسی.و این بیگمان سایهء دست چخوف است...اما اینکه چرا چخوف؟...نمیدانم.شاید به علت حالتهای دماغی مشترک،شاید به جهت مشابهت شرایط تاریخی و وضعیت جغرافیایی،باران و مه و جنگل و دریای دو اقلیم،شاید به دلیل انطباق دورههای انتقالی و تجانس رسم و رفتار شخصیتهای تیپیکال گیلانی و آن سمتهای کریمه، و شاید به هر سه علت.در هر حال ارادی نبوده است»(طالبی 436).
بسیاری از نویسندگان منتقدان و کارگردانها،همچون محمد علی جمالزاده،جلال آل احمد،بهرام بیضایی،هادی مرزبان،قطب الدین صادقی و...در نامهها یا نقدهای خود، نمایشنامههای اکبر رادی را مورد بررسی قرار دادهاند و برخی از آنها نیز بهوجوه اشتراک نمایشنامههای رادی و چخوف اشاره نمودهاند،اما هیچیک از آنها موضوع تفاوتها، شباهتها و بهطورکلی تأثیرپذیری را بسط ندادهاند.در این مقاله تلاش کردهایم به این مقوله بپردازیم.
بحث و بررسی
شخصیتها در نمایشنامهای چخوف،اگرچه از صنفهای مختلفاند،اما آنها از چیزهای مشترک عادی و معمولی حرف میزنند و از افراد عادی جامعهاند.
کاتایف دراینباره مینویسد:«علیرغم تنوع شخصیتهای چخوف،همهء آنها ویژگیهای افراد متوسط و عامی را دارند...این موضوع که تنوع اجتماعی قهرمانان چخوف گسترده است و اینکه چخوف را نباید فقط توصیفگر یک صنف یا طبقهء خاص دانست،صحیح است.اما این تنوع و یا تعدد تیپهای صنفی،سنی یا روحی-روانی در آثار چخوف مهم نیست،بلکه آنچه در وهلهء اول ویژگی آثار چخوف را تشکیل میدهد،این است که چخوف تلاش میکند با یک دید واحد و درک یکسان،به مردم طبقات و سنین مختلف نگاه کند،او سعی در یافتن قانونی مشخص برای وضعیت«انسان سطح متوسط»دارد»(کاتایف 17 و 151).
برکوفسکی نیز دربارهء شخصیتهایی که چخوف خلق کرده است،چنین نظری دارد: «چخوف،هیچ شخصیت روسی را از قلم نینداخته است-نه سرمایهداران،نه ملاکان،نه دهقانان و نه افراد عامی،وی دربارهء همه قشرها و صنفها نوشته است:از ژنرالها،نظامیها و غیرنظامیها،از کالسکهرانها و نوکرها،از پروفسورها تا درجهدارها و دکاندارها،با کاردانی تمام دربارهء هر قشری سخنی گفته است»(برکوفسکی 404).
رادی نیز در نمایشنامههای خود،همانند چخوف،به همهء طبقات و لایههای جامعه پرداخته است،از دهقان و کارگر گرفته تا زمیندار و تاجر،از پزشک و نویسنده و معلم گرفته تا نوکر و خدمتکار و...یعنی افرادی با ویژگیها و موقعیتهای اجتماعی،اقتصادی و سنی متفاوت.
موسایی دربارهء تأثیرپذیری رادی از چخوف در خلق شخصیتهای نمایشنامههایش معتقد است که:«در تمامی قصههای رادی به خوبی تأثیر«چخوف»دیده میشود و حتی «مضمون»قصهها شبیه به همانهاست و شخصیتهایی که وجود دارند،کارمندان،روستاییان، اربابها،سلفخرها،طبقه متوسط و فقرا،کارگر مسلول و...مانند شخصیتهایی هستند که چخوف در آثارش به کار میگیرد»(طالبی 199).
قهرمانان ناراضی نمایشنامههای رادی در رؤیاهایشان،دنیای دیگری را ترسیم میکنند. در نمایشنامهء«منجی در صبح نمناک»کتایون،همسر محمود شایگان قهرمان اصلی نمایشنامه، از زندگی خود در ایران ناراضی است و آرزوی زندگی در خارج را در سر میپروراند،و یا خود قهرمان اصلی نیز از زندگی خانوادگی خویش ناراضی است و محیط بستهء اتاق کارش را به شرایط موجود در زندگی خانوادگیاش ترجیح میدهد.و البته این نارضایتی در دیگر قهرمان نمایشنامه-حشمتی-نویسندهء مبتدی به گونهء دیگری،به تصویر کشیده میشود.
در نمایشنامهء«باغ آلبالو»چخوف نیز لویف آندرهیونا از شرایط زندگی خود راضی نیست:«این احمقانه است،شرمآور است».زندگی طفیلیوار اشرافزادگان روسیه قدرت و توانایی انجام هر کاری را از آنها گرفته و تنها از حاصل دسترنج دیگران گذران زندگی میکنند،گایفی هک بیش از پنجاه سال سن دارد،هنوز هم منتظر یک ارثیهء کلان است و دوست دارد آنیا را به مرد ثروتمندی شوهر دهد:«چهقدر خوب میشد از کسی ارثیهای به ما میرسید، چهقدر خوب میشد آنیا را به مرد ثروتمندی شوهر میدادیم،چهقدر خوب میشد بهیارسلاوال میرفتیم و خوشبختی را نزد عمه جان گرافینیا جستجو میکردیم.آخر عمه خیلی خیلی ثروتمند است»(یحیی پور،کریمی مطهر 18).
علت نارضایتی قهرمانان چخوف و رادی را میتوان در آرزوهایشان جستجو کرد،هر کدام از آنها به دنبال خوشبختیاند و آرزوی زندگی بهتر را در سر میپرورانند؛برای مثال در «سه خواهر»،امید به آینده بهتر است،خواهرها مدام از مسکو حرف میزنند،هرچند هرگز به آنجا نمیروند.
ایگناتوف،آرزوی این خواهرها را سمبل و نشانهء رویایی دستنیافتنی میداند که در هنگام رنج و سختی،روح افراد رنجور به سمت آن کشیده میشود(ایگناتوف 211).
شخصیتها و قهرمانهای رادی نیز،آرزوی آینده بهتری را دارند.استیانا،یکی از شخصیتهای زن نمایشنامهء«منجی در صبح نمناک»رادی،به آینده امید دارد:«...آرزو داشتم یک روز بهطور مستقل و حرفهای نویسنده بشوم.برای محرومان و مردم ناامید و خشن قلم بزنم،امید بدهم،و با ظرافتهای زندگی آشنایشان کنم.که با نشاط و فروتنی زندگی کنند و به نیکی و پاکی و زیبایی ایمان بیاورند.من فردای خودم را انتخاب کردهام».
در اکثر نمایشنامههای چخوف و رادی تقریبا هیچیک از شخصیتها را بهطور مطلق سیاه یا سپید نمیبینیم،حتی آنهایی را که ظالمانه عمل میکنند.انسانهای چخوف و رادی، انسانهاییاند با تمام خصوصیات خوب و بدی که هر انسانی ممکن است داشته باشد،با همان نقاط قوت و ضعف،زیبایی و زشتی،و اصولا آن شخصیتپردازی رایج کلاسیک«مثبت و منفی»را در آثار چخوف و رادی،نمیتوان دید.
«چخوف در آثار خود به شخصیتهای ایدآل نمیپردازد،برخلاف اکثر نویسندگان،آثار او تقریبا فاقد شخصیت ایدآل است.شخصیتهای داستانها و نمایشنامههایش نه صددرصد مثبتند،و نه صددرصد منفی.به عبارتی نه صددرصد«فرشتهاند»و نه صددرصد«شیطان». چخوف هنگام توصیف شخصیتهای اثر خود به موازات جنبههای مثبت،به جنبههای منفی آنها نیز اشاره میکند.شخصیتهای«باغ آلبالو»لویف آندره یونا رانفسکایا،برادرش لیآنید آندره یویچ گایف،آنیا دختر لویف آندره یونا رانفسکایا،یرمالای آلکسئی یویچ لاپاخین،پیتر (پتیا)ترافیموف از طرفی«دست و پا چلفتیاند»و از طرف دیگر ویژگیهای مثبت نیز دارند» (یحییپور،کریمی مطهر 105).
با بررسی نمایشنامهء«مرغ دریایی»چخوف و«منجی در صبح نمناک»رادی،درمییابیم که شخصیتها از تیپهای مشترکیاند،این دو نمایشنامه درباره انسانهاییاند که شخصیت و سرنوشت آنها از هنر و عشق تفکیکناپذیر است.درواقع هر دو نمایشنامه با صراحت به مسألهء هنر و اهمیت و جایگاه آن در زندگی و سرنوشت هنرمند در جامعه پرداختهاند.در نمایشنامهء«مرغ دریایی»،زندگی واقعی به گونهای است که قهرمانان نمایشنامه،علیرغم تلاشهای خود،ناگزیر از پذیرش شکست میشوند،افکار آنها در تقابل با شرایطی است که آنها را به سمت شکست سوق میدهد.ترپلف پس از عدم موفقیت در زمینهء هنر و عشق، خودکشی میکند و نینا زارچنایا،با وجود استقامت و تلاش برای تحقق آرزوهایش،مأیوس و سرخورده میشود.
سرنوشت شایگان در نمایشنامهء«منجی درصبح نمناک»نیز،به عنوان یک نویسندهء روشنفکر در جامعهء استبدادی،در محور اصلی قرار دارد که فعایتهای هنریاش،به ناگزیر تحتنظر اداره سانسور زمانه خود قرار گرفته است و از سوی همسر خود مورد بیمهری واقع شده است.
در نمایشنامهء رادی همانند«مرغ دریایی»،قهرمان نویسنده در دام سرنوشت اسیر است و با از دست دادن محبوبیت خود در جامعه و از همگسیختن زندگی خانوادگیش،مرگ را انتخاب میکند و بدینگونه ناخواسته تسلیم سرنوشت خود میشود.
سیر و روش زندگی قهرمانان جوان«منجی در صبح نمناک»-استیانا و حشمتی-تا حدودی یادآور زندگی کنستانتین ترپلف و نینا زارچنایا قهرمانان جوان نمایشنامهء«مرغ دریایی»است.قهرمانانی که در ابتدا،با عشق به هنر و آرزوی شهرت و موفقیت،راه خود را آغاز میکنند،اما بعد زندگی با چهرهء ناملایم و ستیزهگر خود روی مینماید و در نهایت، سرنوشت ناخوشایندی را بریا آنها رقم میزند.نینا پس از شکست،با ایمانی که به خود و استعداد خود پیدا میکند،«میتواند صلیب خویش را به دوش بکشد»و میاندیشد که چون ایمان دارد،آسیب نمیبیند.استیانا مجد،خبرنگار روزنامهء«آرمان»نیز با وجود آنکه تحت تعقیب ساواک است،همچنان شایگان را به مبارزه و ایمان به کارش ترغیب میکند و حشمتی، عکاس روزنامهء«آرمان»در یک عملیات انتحاری کشته میشود.
شایگان چنانکه در بالا نیز گفته شد،همچون ترپلف مرگ را انتخاب میکند،اما از سوی دیگر میتوان موقعیت و شخصیت او را با تریگورین مقایسه کرد،همانطور که تریگورین را با «تالستوی»و«زولا»مقایسه میکنند و بسیاری او را پس از تورگنف قرار میدهند،شایگان نیز پدر تئاتر ایران محسوب میشود و مانند تریگورین،هر آنچه را که میبیند و میشنود در دفترچهء یادداشت خود مینویسد.
شایگان(خطاب به استیانا)تمام ایام هفته یا مینویسم،یا مطالبی را که باید بنویسم،در ذهنم پرورده میکنم،حتی همین حالا که با شما مشغول مصاحبه هستم،در حقیقت مثل یک زنبور عسل دارم مواد اولیه جمع میکنم،مدرکش هم کلمات رمزی است که اینجا یادداشت کردهام(رادی 1383،426).
اما گفتهء تریگورین در«مرغ دریایی»آنگاه که میخواهد بگوید همواره در حال کار است،حتی وقتیکه کار نمیکند:«اینجا ابری میبینم که شبیه یک پیانو است.با خودم فکر میکنم،جایی از ابری که در آسمان شناور است و مانند یک پیانو است،حرف بزنم.بوی گل آفتابگردان میآید.فوری آویزه گوش میکنم:بوی بسیار مطلوب،رنگ یک بیوه زن»(چخوف 29).
اما زندگی خانوادگی شایگان به عنوان یک روشنفکر که افکارش با دنیای خشن اطراف در تضاد است،تنهایی او در جمع خانواده،عدم درک او از سوی همسر و همسراهش،اضمحلال تصورات ایدآلیستی او در مورد نمایشنامه و تئاتر و در نهایت خودکشی او با اسلحه،همه یادآور زندگی و سرنوشت غمانگیز ترپلف است.اما شاید بتوان گفت برعکس ترپلف، شایگان وابسته به پذیرش و تحسین جامعه است،در حالیکه ترپلف حتی نوشتههایش را با نام مستعار امضاء میکند و خوانندگانش در مورد سن و ظاهر وی کنجکاوند.
تریگورین(خطاب به ترپلف)...هم در پترزبورگ و هم در مسکو،نسبت به آثار شما علاقهمند شدهاند.مدام از من دربارهء شما میپرسند.از قیافهتان میپرسند؟چند سال دارید؟ موهاتان سیاه است یا بور؟هرکس به دلایلی،فکر میکند که دیگر جوان نیستید.هیچکس فامیلی واقعی شما را نمیداند.چرا که همیشه آثار خودتان را با نام مستعار چاپ میکنید.شما مثل مرد آهنین اسرار آمیزید»(چخوف 52)
از دیگر شباهتهای نمایشنامههای چخوف و رادی،می توان به پایانهای ناخوشایند همراه با امید قهرمانها به آینده و زندگی بهتر اشاره کرد،اگرچه نمایشنامههای چخوف و رادی پایانهای شااد رایج در آثار کلاسیک را که بعد از یک سلسله رخدادها و فجایع روی میدهند،ندارند،اما همواره بارقههایی از امید و آرزو در آنها موج میزند و انسان همواره در آنها،انتظار تحول و فردا و فرداهای بهتر را دارد،حتی اگر این تغییر در آیندهای دور باشد. برای مثال آنگاه که اولگا در«سه خواهر»از تصمیم خودشان در ماندن و مهاجرت نکردن می گوید:«آه خواهرهای نازنینم!زندگی،هنوز تمام نشده است و ما ادامه خواهیم داد!»(چخوف 188).یا وقتی آنیا با وجود فروش باغ و از دست دادن همهچیز،به مادرش میگوید:«...باغ دیگر از دست رفته،این درست است،درست است،اما مادر،گریه نکن،تو هنوز زندیگ را در پیشرو داری،قلب پاک و خوبی برای تو باقی مانده است...بیا با هم برویم،عزیز من،از این جا برویم!...ما باغ جدیدی میسازیم،زیباتر از این باغ را خواهی دید،خوشحالی را خواهی فهمید...»(یحیی پور،کریمی مطهر 116).یا در نمایشنامهء«افول»رادی،هنگامی که مرسده همسرش را تسلی میدهد:«حالا دیگه ما هم میریم،میریم و یه زندگی نویی رو برای خودمون شروع میکنیم.»(رادی 1383،267)،و یا پاسخ گل خانوم در نمایشنامهء«مرگ در پاییز»رادی هنگامی که ملوک در مورد فردا از او میپرسد:«امشبه رو سر تو بکن زیر لحاف،فردا خوش درس میشه،درس میشه جونم.»(رادی 1383،304)،اگرچه با اندوه توأم است،اما نشانههایی از امید به آیندهء بهتر در آنها به چشم میخورد.
به عبارت دیگر،برای بسیاری از نمایشنامههای رادی و چخوف،میتوان سرانجامی دوگانه را متصور شد.از یکسو با اندوه،جدایی،خودکشی و یا تحقق نیافتن آرزوها همراه است(پایان غمناک)و ازسویدیگر با امید به آینده و ترسیم فردایی زیباتر درهممیآمیزد (پایان شاد)که این خود یکی از زیباترین ویژگیهای نمایشنامههای این دو نویسنده است.
چنانکه پایان«مرغ دریایی»ازیکسو با مرگ ترپلف همراه است و ازسویدیگر با سخنان نینا دربارهء«ایمانی»که پس از فرازونشیبهای بسیار و پس از رنجها و سرگردانیهای گوناگون،به حرفه خود پیدا کرده و آن را چون انگیزهای مثبت برای شروع زندگی جدید به کار میگیرد.
در«باغ آلبالو»آخرین گفتههای آنیا و پتیا چنین است:
«آنیا:خداحافظ خانه،خداحافظ زندگی گذشته!
ترافیموف:سلام بر تو،زندگی جدید!...»(یحییپور،کریمی مطهر 136).
آنها پس از فروش باغ حتی«فیرس»خدمتکار کهنسال را که نمادی از زندگی گذشته است،فراموش میکنند همراه خود ببرند.
در«افول»دیالوگ پایانی مرسده به همسرش چنین است:
«مرسده:حالا دیگه ما هم میریم،میریم و یه زندگی نویی رو برای خودمون شروع میکنیم:
جهانگیر:ولی تو...مرسده،تو این شب بارانی شاهد من باش:من با دست خالی شروع کرده بودم.
مرسده:تو سعی تو کردی عزیزم.
جهانگیر:من،با دست خالی شروع کرده بودم،و شاید...اشتباه من همین بود.
مرسده:دیگه حرفشم نزن.
جهانگیر:بله زندگی نو!»(رادی 1383،267)
مونولوگ پایانی سونیا در«دایی وانیا»چنین است:«...دایی،دایی نازنین،زندگی درخشانای را خواهیم دید،خوب و زیبا،ما شادمان خواهیم شد و به رنجهای گوناگون با رقت و لبخند نگاه خواهیم کرد و آرامش پیدا خواهیم کرد»(چخوف 115).
امیری،در مقالهء خود«حرکت از عاشق به عشق»دربارهء پایان نمایشنامهء«منجی در صبح نمناک»مینویسد:«در این اثر،قلم رادی در شکافتن درونها مجرب و بیرحم است.آنجا که قرار است خشم یا نفرت را نمایش دهد،با ایجاد فضای مطلق عاطفی و کشاندن خواننده از این راهرو به آن راهرو تاریک یا روشن و زوایای ناشناختهء شخصیتهای نمایشنامه خود،بر او فایق میآید.در این حرکت،به قناعت خواننده اهمیتی نمیدهد.خواننده یا بینندهء«منجی» معتقد و آرزومند است که مثلا کتایون به خود آید و در ستیز با شایگان آن همه رذالت به خرج ندهد و حالا که مأموران ساواک را به خانه کشانده،دیگر با حراج خانه،شایگان را آواره نکند و حالا که...اما خدای هنر اراده فراموده تا آفرینش اثر به غایت و کفایت باشد.خواننده آرزو میکند که در جایی دل کتایون یا طلایی به رحم آید یا آن اراذل به خود آیند،اما فرمانروای هنر، خواسته است این دو همچنان به تبهکاریهای خود ادامه دهند»(امیری،روزنامه اطلاعات)
همانطور که دربارهء«منجی»نیز گفته شد،در آثار رادی و چخوف اغلب آنچه را که خواننده یا بیننده تصور میکند و انتظار آن را دارد،به وقوع نمیپیوندد.
چخوف و رادی در نمایشنامههای خود،عوامل بدبختی و دلمردگی انسان را به خوانندگان نشان میدهند،علتهایی غیر قابل مشاهده،اما دقیق و عمیق،و راههای قایق آمدن بر آنها را به خواننده آموزش میدهند.عواملی که منجر به نارضایتی و عدم خوشبختی شخصیتهای نمایشنامههایشان میشود و زمانیکه آنها به دنبال راهی برای گریزند،دچار تخیلات و در نهایت گرفتار سقوط و تباهی میشوند.
در نمایشنامههای رادی،از جمله«منجی در صبح نمناک»نیز اغلب شخصیتها برای فرار از فروپاشی و نابودی،اهداف بیپایه و سستی را دنبال میکنند و این اعتقادات،تصورات و نگرش خود قهرمانان است که آنان را به ورطهء سقوط و هلاکت میکشاند.
«قهرمانان چخوف،تاوان تلاشهای مستمر خود را،جهت یافتن مفهومی برای زندگی ناموفق خصوصیشان پس میدهند.اما این تلاش،رعب و وحشت ما را برنمیانگیزد،بلکه حس همدردی ما را نسبت به آنها برمیانگیزاند.انسان خوشبخت در دنیای چخوف وجود ندارد.اما در عوض انسانهای کاوشگر و متفکری که افکار آنها اغلب مستقیما متوجه خود ماست،وجود دارند»(پالوتسکایا 93).
آروزهای ساده و طبیعی،اما دور از دسترس،نه تنها در نمایشنامههای چخوف،بلکه در آثار رادی نیز بسیار مشاهده میشوند،آرزوهای سادهای که ظاهرا به سادگی قابل دسترس و سهل الوصولند و حتی نیازی به مبارزه ندارند،اما هرگز به واقعیت نمیپیوندند.چنانکه رفتن خواهرها به مسکو در نمایشنامهء«سه خواهر»،بیشتر یک آرزوی سمبلیک به نظر میآید،و یا آرزوی مشدی در نمایشنامهء«مرگ در پاییز»رادی برای رفتن به شهر و دیدن پسر بیوفا که هرگز میسر نمیگردد.
انسانهای چخوف مرتبا وراجی میکنند و چون همگی دچار بحرانهای شدید روحیاند و در شرایط متزلزلی قرار گرفتهاند،گاهی صحبتهای بیربط و بدون مقدمه میکنند که به نظر میرسد دیالوگ به یکباره قطع میشود،اما همانطور که ذکر شد،این صحبتهای به ظاهر بیربط،نشانگر تنهایی،پژمردگی و دلمردگی آنهاست.«چخوف با مهارت فوقالعادهای نشان میدهد که شرایط و اوضاع جامعهء روسیه در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 به گونه دیگری است.نویسنده فضای عدم درک شخصیتهای نسلهای مختلف از یکدیگر را نشان میدهد.گویا شخصیتها از لحاظ روحی و روانی مبتلا به نوعی کریاند.و آنقدر غرق در بدبختیها و عدم موفقیت خویشاند که حتی صحبتهای همدیگر را هم نمیشوند.برای مثال در پردهء اول وقتیکه فیرس روی صحنه حرف میزند،حتی یک کلمه از حرفهای او مفهوم نیست.رانفسکایا به او میگوید:«من خیلی خوشحالم که تور هنوز زندهای،اما فیرس جواب میدهد:«پریروز»یا در جای دیگری لاپاخین میگوید:«باید تصمیم قطعی گرفت...آیا موافق-اید که زمین قطعهبندی شود یا نه...»ولی رانفسکایا در جواب میگوید:«کی اینجا بوی سیگار تنفرآور را راه انداخته است؟»چنین گفتگوهایی در نمایشنامه به کرات مشاهده میشود.شخصیتهای نمایشنامه در ظاهر با هم صحبت میکنند،ولی در عمل به صحبتهای همدیگر گوش نمیدهند و هر یک راجع به مشکلات و دغدغههای خود حرف میزنند. آدمهای باغ(شارلوتا ایوانونا)احساس تنهایی میکنند:«خیلی دلم میخواهد با یکی گپ بزنم، ولی کو همصحبت...من هیچکس را ندارم.!»هریک از شخصیتهای باغ در درون خود از زندگی ناراضی است»(یحییپور،کریمی مطهر 24).
اما آثار رادی چنین مشخصهای را ندارند و دیالوگها انسجام و ارتباط منطقی خود را دارند و به گونهای ترتیب داده شدهاند که هر شخصیت دقیقا پاسخ دیگری را میدهد.
شخصیتهای چخوف و رادی،ضرورت تغییر و تحول در زندگی خویش را دریافتهاند، اما قادر نیستند تا خود را با تغییرات جدید مطابقت دهند و این مهمترین علت عدم رضایت و ناخوشنودی آنهاست.مثلا دعوت و ترغیب شایگان به حضور در تئاتر دانشجویی توسط استیانا در نمایشنامهء«منجی در صبح نمناک»و پذیرفتن.وی،نشانه پذیرفتن تغییر و تحول در رفتار و نوع زندگی شایگان است،اما هرگز به وقوع نمیپیوندد.تغییراتی که انسانهای رادی و چخوف لزوم آنها را دریافته،اما آن را خواسته دور از دسترسی میپندارند که شاید در آینده قابل اجرا باشد،اما اکنون!...
«آستروف(دایی وانیا)کسانی که بعد از صد یا دویست سال پس از ما زندگی خواهند کرد،کسانی که ما را به خاطر اینکه زندگیمان را چنین احمقانه و بیذوق گذراندهایم،تحقیر خواهند کرد،شاید آنها بتوانند وسیلهای را پیدا کنند که با آن خوشبخت باشند،اما ما...» (چخوف 108).
از دیگر مشخصههای نمایشنامههای چخوف و رادی نوع برخورد قهرمانان با کار و فعالیت است.کار و تلاش در زندگی شخصیتهای چخوف جایگاه ویژهای دارد.اکثر قهرمانهای چخوف راه نجات از زندگی کسالتآور و ملالانگیز را در کار میبینند.واریا به گفتهء لویف آندره یونا رانفسکایا به سحرخیزی و کار عادت کرده است و بدون کار،مثل ماهی بدون آب است.ایرینا در«سه خواهر»،راه نجات از فقر را در کار میداند:«باید کارکرد،کار. ما برای این غمگینایم و به زندگی اینقدر ملالانگیز نگاه میکنیم که کار و تلاش را نمیشناسیم.ما از انسانهایی زاده شدهایم که کار و تلاش را تحقیر میکردند»(چخوف 135).
ترافیموف در زمینهء ناپویایی و سکون جامعه میگوید:«...فقط باید کار کرد و با تمام نیرو به کسانیکه دنبال حقیقتاند،کمک کرد،در کشور ما،در روسیه،فعلا تعداد بسیار اندکی کار میکنند.اکثریت این روشنفکرانی که من میشناسم،دنبال چیزی نیستند،هیچکاری نمیکنند و هنوز قادر به انجام کاری نیستند»(یحیی پور،کریمی مطهر 81).
انسانهای چخوف در اینکه سعادت و خوشبختی تنها از طریق کار و تلاش میسر است، عقیدهء مشترکی دارند.اما کار و فعالیت اجتماعی برای انسانهای رادی وسیلهای است برای دستیابی به موفقیتهای مادی و اجتماعی.به عنوان مثال شایگان در«منجی»،نمایشنامههای خود را فقط در ازای مبالغ هنگفت چاپ میکند و موقعیت ادبی خود را به بهای شهرت و ثروت فروخته است.
از دیگر موضوعات مشترک نمایشنامههای چخوف و رادی،مرگ است که قهرمانان آن را به عنوان آخرین راه نجات انتخاب میکنند.«مرگ»برای انسانهای چخوف و رادی وسیلهای است برای گریز و نجات از زندگی بیرحم و نابودهکننده.این مسأله به طور بسیار واضح در صحبتهای سونیا(دایی وانیا)قابل درک است:«ما آرامش پیدا خواهیم کرد...»،دایی وانیا قصد خودکشی دارد،ترپلف(مرغ دریایی)با گلوله به زندگی خود پایان میدهد،شایگان (منجی در صصبح نمناک)نیز که،خانوادهاش او را ترک گفتهاند و جراید جنگ تمام عیاری را علیه او به راه انداختهاند،در یک بحران روحی،دست به خودکشی میزند،میلانی(افول)که نتوانسته با فرنگیس ازدواج کند و ازسویدیگر با دسیسهء پدر فرنگیس به عنوان خائن معرفی شده است،در تنهایی خودکشی میکند.داوود که مردی است خوشگذران،در پایان نمایش لبخند باشکوه آقای گیل).با گذاشتن لوله تفنگ بر شقیقه،خودکشی میکند.
خلق شخصیت روشنفکر یکی از اصلیترین دغدغههای چخوف و رادی است.رضایی راد دربارهء ریختشناسی شخصیت روشنفکر در آثار رادی مینویسد:«اصلیترین قهرمانی که رادی تاکنون خلق کرده است،روشنفکر عاصی و زخمدیده است.میشود عنوان این آدم را روشنفکر آرمانگرا گذاشت-چنانکه این وجه آرمانگرایی در قهرمانان دستهء اول آثار او کاملا مشهود است-اما تجربهء چند دههء اخیر به مان نشان داده است که آرمانگرایی سیاسی به سادگی میتواند به ضد خودش تبدیل شود و به شکست بینجامد،و این تجربهای است که روشنفکر دورهء سوم آثار رادی به خوبی درک کرده است،و ازاینرو ما را از برگزیدن عنوان روشنفکر آرمانگرا بر خود باز میدارد.تعارض آرمان و واقعیت،زخم التیامناپذیری در تن روشنفکر رادی نهاده است.نخستین روشنفکر زخم خوردهء رادی،معلمی بنام انوش،در«روزنهء آبی» است.رادی تحول این شخصیت را در نمایشهای دیگر خود پی میگیرد.در«اقول»،او مهندس آرمانگرایی به اسم جهانگیر معراج است که در پی تغییراتی در ساختار سنتی یک روستاست.در نمایش«در مه بخوان»،معلمی آرمان طلب در روستایی دیگر است،که در هر دو جا با شکست و تنهایی مواجه میشود.سپس در نمایشی دیگر،با نام«از پشت شیشهها» تنها و افسرده در خانهء خود حکایت شکست دوران خود را مینویسد.در«منجی»نویسندهای معروف و اندکی عافیت طلب شده است.اما او با سختی تاوان آن را میدهد.او در اینجا با تهاجم سازمان یافتهای که اختناق و دستگاه سانسور بر او اعمال میکند،روبهروست.عاقبت او را در دههء شصت،پیر و کهنسال مییابیم:از یکسو در گمنامی و مرگ مظلومانهء شکوهی در «آمیز قلمدن»و سپس،در هیأت مجلسی،استاد به اجبار بازنشسته شدهء دانشگاه»(طالبی 116).
تیپ روشنفکر در نمایشنامههای چخوف نیز فراوانند:ترپلف،ترافیموف،آستروف،ورشینین و...ویژگی بارز آنها این است که خوب حرف میزنند و بحث میکنند،ولی کاری از پیش نمیبرند.
قطب الدین صادقی دربارهء تیپ روشنفکر در نمایشنامههای رادی چنین مینویسد: «شخصیتهای روشنفکر رادی بنا به علل اقتصادی گیلان و خصوصا بر اثر رویدادهای ناگوار و شکستهای بزرگ سیاسی در سطح ملی،همه به جای«مبارزه»،«مباحثه»میکنند.یعنی«هدف مبارزه»تبدیل به«موضوع بحث»شده است.و این نشانهء سرخوردگی و بیبرنامگی آشکار روشنفکران و سرخوردگی مطلق آنان است.این پدیده در آثار چخوف و رادی،بازتابی مشابه و عملکرد دراماتیک یگانهای دارد.علت این که تئاتر رادی نسبت به آثار درامنویسان دیگر ایرانی،تا حدودی در دام«وراجی»شخصیتها گرفتار است.از همین موضوع سرچشمه میگیرد:آدمها به جای«عمل»تنها«حرف»میزنند و کلام به جای«حرکت»نشسته است، (طالبی 501).
ساریچف دربارهء تیپ شخصیت روشنفکر در«باغ آلبالو»مینویسد:«وقتی آنها میدانند که چه باید انجام بدهند،ارادهء انجام آن را ندارند و وقتی وظیفهء خود را میفهمند و میبینند، نمیتوانند آن را انجام بدهند»(ساریچف 19).
در«باغ آلبالو»،ترافیموف فقط خوب حرف میزند و ایدههای زیبا دارد،اما در عمل، به قول دیگران«دست و پا چلفتی»و«دانشجوی ابدی»است که مورد تمسخر لاپاخین و لویف آنردهیونا نیز واقع میشود.
مهندس معراج در«افول»خواستار تغییرات و اصلاحات در نارستان است و وظیفهء خود را به عنوان یک انسان در این راه شناخته است اما درواقع راه را اشتباه انتخاب میکند،چنانکه به عقیدهء فرنگیس این تلاش برای کسب محبوبیت است.
یکی از اصلیترین تیپهای شخصیتی آثار چخوف و رادی افراد تنها و منزویاند که از تنهایی خود رنج میبرند...طبق گفتهء آندری پرازارف(سه خواهر):«...اینجا تو همه را میشناسی،همه تو را میشناسند،اما غریبهای،غریبه،...غریبه و تنها»(چخوف 141).این تنهایی فیزیکی نیست،بلکه روحی است.
افراد تنهایی که لزوم تغییرات در زندگی و موقعیت خویش را دریافتهاند،اما همواره ناموفقاند،برای مثال معراج در«افول»و یا احسان در«روزنهء آبی»و در«لبخند باشکوه آقای گیل»تقریبا تمامی شخصیتها.شاه عزیزوا در کتاب«چخوف و درامهای غربی-اروپایی زمان او»مینویسد:«حتی اگر مونولوگهای پایانی«مرغ دریایی»،«دایی وانیا»و«سه خواهر»را در نظر بگیریم،در آن صورت متوجه میشویم که در آنها نینا،سونیا و خواهرها دقیقا به برخورد آگاهانه نسبت به اطراف اشاره کردهاند،اعتقاد به اینکه یک چیزی باید زندگی آنها را تغییر بدهد.راسخترین اعتقادات قهرمانان چخوف،حتی ایدهء منسجمی ندارند و با معیارهای بدون غرض تثبیت نشدهاند.اما چخوف این احساس را منتقل میکند که تحول قهرمانانش به سمت چیزی کلیتر و عمومیتر از روحیات و دیدگاههای شخصی تمایل دارد.انسانهای منزوی چخوف از لحاظ منشاء فطری-تاریخی خود با نوع غربی خود متفاوتند،آنها میتوانند بر سرنوشت شخصی ناموفق خود غلبه کنند و با مسائل بزرگتری دست به گریبان شوند.آنها زندگی خود را برای آیندگان رقم میزنند و با اندوه درک کردهاند که«...سعادت وجود ندارد، نباید باشد و برای ما وجود ندارد...سعادت قسمت نسلهای دور ماست»(شاه عزیزوا 87).
قهرمانان رادی نیز در بین نزدیکان و دوستان خود تنهایند و همانطور که اشاره شد،این تنهایی فیزیکی نیست،شایگان(منجی در صبح نمناک)و معراج(افول)هر دو متأهلاند اما تنها،احسان(روزنهء آبی)با خانواده زندگی میکند،اما تنهاست،خانوادهء آقای گیل(لبخند باشکوه آقای گیل).همگی به نوعی از تنهایی رنج میبرند.انسانهای منزوی و تنهای چخوف و رادی،اغلب افراد ناموفقی هستند که در زندگی میخورند،بههمیندلیل از شرایط زندگی خود ناراضیاند.مثلا لویف آندرهیونا،نه تنها ملک خود را از دست میدهد،بکله در زندگی زناشوئیش نیز شکست میخورد.جهانگیر معراج در«افول»با وجود تلاشهایش برای ایجاد اصلاحات در نارستان شکست میخورد و زندگی شخصیاش نیز در معرض مخاطر، قرار میگیرد.
اما دیدگاه و راهحل این دو نویسنده برای گریز از این تنهایی چیست؟
قهرمانان چخوف برای نجات خود و فرار از ناامیدی و تنهایی،به کار پناه میبرند،و با چنان عطشی به فعالیت میپردازند که گاهی هرچند نتیجهء تلاش آنها،رنجآور و ناامیدکننده است،اما در مفهوم و ارزش کار شک نمیکنند و آن را همچنان مقدس میشمارند.اولین ایده و فکری که پس از تحمل فراز و نشیبهای بسیار و رنجهای جورواجور به سراغ سونیا و دایی وانیا میآید کار است،ترافیموف هرچند فقط حرف میزند،اما نوشدارویی جز کار نمیشناسد:«فقط باید کار کرد»،ایرینا(سه خواهر)مصرانه در پی کار است و برای او کار،تنها وسیلهء ممکن برای ابراز وجود است.
لاپاخین از طفیلی بودن افراد«باغ آلبالو»در تعجب است:«ببخشید،چنین آدمهای بیفکری مثل شما،خانمها و آقایان،چنین آدمهای بیکار و عجیب من به عمرم ندیدهام» (یحییپور،کریمی مطهر 71).
و اما برای انسان تنهای رادی،گریز و مهاجرت،تنها راه چاره است،تا آنجا که تقریبا هیچ نمایشنامهاز او،بدون مضمون مهارجت نیست.برخی از شخصیتهای او برای رسیدن به آرزوها و آمال خود سودای مهاجرت به خارج از کشور را دارند(همچون کتایون در «منجی در صبح نمناک»،فرنگیس در«افول»،خانم درخشان در«از پشت شیشهها»و...)و برخی دیگر راهی جز مهاجرت برایشان نمانده است،این دسته از انسانهای رادی میگریزند تا روح خود را التیام بخشند و اغلب از روشنفکران سرخورده و مأیوس جامعهاند(شایگان در «منجی در صبح نمناک،معراج در«افول»،انوش در«روزنه آبی»و...)
چخوف و رادی اغلب در نمایشنامههایشان به تمامی نسلها میپردازند:در باغ آلبالو افرادی مختلف از نسلهای مختلفی در کنار هماند؛آنیا-17 ساله،گایف-51 ساله،فیرس- 87 ساله.
در«افول»نیز رادی به هر دو نسل پیر و جوان پرداخته است.معراج،فرخ،مرسده، فرنگیس و میلانی که نمایندگان نسل جواناند و عماد فخشامی و غلامعلی کسمائی نیز ملاکانیاند که درواقع به عنوان نمایندگان نسل گذشته ظاهر میشوند.این دو نسل،همچون دو قطب متضاد عمل میکنند.خط اصلی نمایشنامه،درگیری معراج جوان با اربابان کهن سال، بخصوص عماد است که در این راه تنها میماند و عماد در تقابلی نومیدانه املاک خود را حراج میکند و به رشت میرود.در اینجا نیز نویسنده از عدم درک دو نسل از همدیگر صحبت میکند که بدون همیاری و همکاری با یکدیگر به شکستی اجباری تن در میدهند.در طی نمایشنامه با تضاد و تقابل سایر شخصیتهای پیر و جوان دیگر نیز مواجه میشویم،برای مثال؛تضاد و تقابل اخلاقی و عقیدتی فرنگیس با پدرش عماد و تقابل کسمایی با برادرزادهاش فرخ.
رادی در اغلب آثارش،شخصیت خود را به افراد نمایشنامههایش تحمیل میکند،یعنی به جای شخصیتها،این نویسنده است که صحبت میکند و شالودههای فکری آنها را تفسیر میکند.بدینترتیب بخش اعظم گفتگوها در آثار او به تکگویی تبدیل میشوند که درواقع از زبان نویسنده جاری میشوند و شخصیتهای مثبت از زبان رادی خود را تحسین و شخصیتهای منفی خود را تحقیر میکنند.برای نمونه،پیله آقا بازاری در«روزنهء آبی»پیرمرد خسیسی است که آشکارا به خست خود اعتراف میکند.درواقع این نویسنده است که درک خود از این تیپ شخصیت را مستقیما بیان میکند و یا به هنگام خواندن«منجی»خواننده احساس میکند،این نویسنده است که در نقش«حشمتی»،«استیانا»،«شایگان»،«طلایی»و حتی«کتایون»به ایفای نقش پرداخته است و بدینترتیب«منجی»بازتابی است از درون و ذهن نویسنده،بهطوری که خواننده در چهرهء آدمهای«منجی»بسیاری از افکار و احساسات نویسنده را باز مییابد.
در آثار چخوف نیز گاهی صدای نویسنده از زبان شخصیتها شنیده میشود.سافانوف در کتاب خود به نام«لحظه جاودانه»مینویسد:«آنچه که مشخص است به یقین مجموعه مسائل مطرح شده در عصر حاضر که توسط شخصیتهای آثار چخوف نیز مورد بحث قرار گرفتهاند،چخوف را به عنوان انسان این عصر تا حدی دچار تشویق کرده است.در اغلب موارد ما میتوانیم همانندیهای مشترکی بین اظهارات قهرمانان چخوف و اظهارات شخصی او در نامهها و مکالمات او با همعصرانش بیاییم.از دیرباز واضح است که برخی افکار چخوف در تریگورین و برخی دیگر در ترپلف منعکس شدهاند،یعنی در دو شخصیت کاملا متضاد هم.»(سافانوف 1986،194)موضوع«مرغ دریایی»نیز پیکاری است در راه هنر که بین دو نسل حال و گذشته«پیروجوان»،«کهنه و نو»رخ میدهد،و در این راه تنها کسانی پیروز میشوند که ماهیت اصلی هنر و سعادت را درک کرده باشند.
نتیجه
تأثیر ادبی نویسندگان بزرگی چون چخوف،داستایفسکی،پوشکین،تالستوی و...بر نویسندگان سایر ملتها امری انکارناپذیر است.در این مقاله تأثیر نمایشنامههای چخوف بر نمایشنامههای اکبر رادی بررسی شد و این بررسی تطبیقی،ویژگیهای مشترک آثار آنها را آشکار نمود.مهمترین ویژگیهای آثار آنها بهطورکلی از این قرار است:
پرداختن به همهء اقشار و اصناف جامعه بهخصوص قشر متوسط و عادی جامعه با تمام ویژگیهای خوب و بد آنها،خلق شخصیت روشنفکر سرخورده و مأیوس و منزوی،ایجاد فضای دوگانه برای پایان نمایشنامهها که با امید و ناامیدی توأمان است،پرداختن به تمامی نسلهای جامعه و طرح مسأله غیر قابل انکار تضاد و تقابل نسلها و...
تنهایی انسان معاصر و عدم درک او از سوی دنیای پیرامونش،و مجموعه مسائل مطرح شده در جامعه،موجبات تشویش و نگرانی این دو نویسندهء بزرگ میگردید و آنان با انگیزه رفع مشکلات و ارائهء راهحلهایی مانند کار و تلاش فراوان و امید به آینده،چنین آثار ماندگاری را خلق کردند.
بررسی و تطابق نمایشنامههای دو نویسندهء مذکور،نشان میدهد که چگونه نویسندهای میتواند از طریق بازتاب ایدهها و روشهای نویسندهء بیگانهای در آثار خود،نمونههای مشابه و درعینحال اصیل و منحصربهفردی را بیافریند.
مرضیه یحیی پور*
استاد گروه زبان و ادبیات روسی،دانشکدهء زبانها و ادبیات خارجی دانشگاه تهران،ایران
زینب صادقی**
کارشناس ارشد ادبیات روسی دانشکدهء زبانها و ادبیات خارجی دانشگاه تهران،ایران
