X
تبلیغات
نقد و بررسی آثار اکبر رادی - زندگینامه اکبر رادی
اکبر رادی در دهم مهرماه سال 1318 در یکی از محله های غربی رشت ( پیرسرا ) پا به صحنه زندگی گذاشت . او از زمرة کسانی است که کوله بار چند دهه نمایش نامه نویسی ایران را بر دوش می کشد و از فرزند سوم خانواده ای بازاری و مرفه بود که دو خواهر و سه برادر داشت . پدرش حسن متولد 1287 درس خوانده نُه کلاسه قدیم بود و بعد از فوت پدرش ترک تحصیل کرد و در پی شغل پدری ، قنادی رفت . او در سال های دهه بیست که مقارن با جنگ جهانی دوم بود ، در خیابان « شاه » رشت ، نزدیک « سبزه میدان » کارخانه قندریزی کوچکی داشت . کودکی رادی در امنیت و آرامش و رفاه سپری شد . مادرش ام البنین رزاقی (متولد 1288 ) زنی خانه دار ، متدین و پرتوان و بانویی شایسته و هوشمند برای اداره امورات خانه و خانواده بود .

رادی چهار کلاس اول ابتدایی را در دبستان « عنصری » رشت ( 1325 تا 1329 ) گذراند و تا حدود یازده سالگی در این شهر زندگی کرد اما در سال 1329   که واپسین شراره های جنگ به خاموشی می رفت ، وضع مالی کساد شد و پدر خانواده ، خانه و زندگی و مغازه و هر آن چه داشت را به حراج گذاشت و به طلبکاران پرداخت و با دست خالی به همراه خانواده به تهران کوچید . پدر در اداره دخانیات شغل کم درآمدی یافت و رادی در همان اوان نوجوانی طعم تلخ تنگدستی را چشید . خود می گوید : « در تهران خانواده ای بودیم نگونسار در ولایت غریب با دو اتاق اجاره ای» . دو سال آخر ابتدایی را در دبستان صائب تهران خواند ( 1329 تا 1331 ) و دوره متوسطه را در دبیرستان « رازی » به اتمام رساند ( 1331 تا 1338 ) البته یکبار در سال سوم متوسطه با سه تجدید ، مردود شد و در همان سال ها بود ( 1334 ) که با آثار صادق هدایت آشنا شد و شروع به داستان نویسی کرد .

رادی در سال 1335 اولین داستانش « موش مرده » را در روزنامه کیهان به چاپ رساند . در همان سال داستان بلندی به نام » مسخره » را نوشت که البته منتشر نشد . « افسانه دریا » داستان دیگری از اوست که در سال بعد نگارش یافت و به سرنوشت « مسخره » دچار شد . پیش نویس اولین نمایش نامه جدی رادی  « روزنه آبی » در همین سال نوشته شد که در سال 1341 به چاپ رسید . رادی خود درباره این اثر  می گوید : « عصیان نسل علیه حاکمیت فرسوده اما مستقر پدر سالارانه است. » پیش از « روزنه آبی » او نخستین نمایش نامه اش را با عنوان « از دست رفته » ، قلم زد که خود آن را خام می انگارد .

در سال 1338 ، « باران » اولین داستان برجسته او برندة جایزة اول مسابقه داستان نویسی مجله اطلاعات شد . در همین سال در کنکور پزشکی موفق شد اما سال بعد در رشته « علوم اجتماعی » پذیرفته شد و همزمان مجموعه داستان هایش
« جاده » را در مجله اطلاعات جوانان و نیز  « کوچه » را در ماهنامه سخن به چاپ رساند . داستان نویسی در کار رادی دیری نپایید و به گفته خود او « این جایزه غم نفی شکست و مایه ارتکاب چند سیاه مشق دیگر هم شد که بعدها منتخبی از این سیاه مشق ها را در مجموعه لاغری چاپ کردم » . « جاده » را در سال 1349 به شکل کتاب کم حجمی چاپ می کند و همین زمان داستان نویسی را رها می کند و در مسیر شکوفایی حقیقی گام بر می دارد . بدین ترتیب با شاملو آشنا شد که وی را به شاهین سرکیسیان ، کارگردان تئاتر معرفی کرد . در سال 1340 دورة یک ساله تربیت معلم را گذراند و با حکم رسمی وزارت خانه معلم شد . سال بعد کارش را با تدریس در کلاس سوم دبستان بامشاد و ششم دبستان شهرام در جنوب تهران آغاز کرد . در همین سال به عضویت گروه ادبی « طرفه » درآمد که به تعبیر خودش « ادب دوستانی نوپا بودند که می خواستند انقلاب ادبی برپا کنند » و اعضای آن : نادر ابراهیمی ، احمد رضا احمدی ، جمیله صدری ، مریم جزایری ، محمد علی سپانلو ، ناصر شاهین پر ، جملیه صمدی ، مهرداد صمدی ، جعفر کوش آبادی ، اسماعیل نوری علاء و . . . بودند . در همین سال بود که با جلال آل احمد در دفتر « کتاب ماه » آشنا شد و جلال چاپ « روزنه آبی » را مشروط به اصلاحاتی کرد که از سوی رادی مقبول نبود و در نتیجه این نمایش نامه در « کتاب ماه » چاپ نشد ، « روزنه آبی » شکاف عقیدتی بین دو نسل قدیم و جدید را بیان می کند و از تاریخ چاپ این اثر ، رادی به عنوان نمایش نامه نویس مطرح شد و این تولدی دوباره در عرصه نمایش نامه نویسی گیلان بود که حکایت « پیله آقا » بازاری خشکی است که از ثروت مناسبی برخوردار است و با بزرگان شهر ، رفت و آمدی دارد و باقی داستان او با اعضای خانواده اش است .

رادی در سال 1343 از کارشناسی علوم اجتماعی دانشگاه تهران به کارشناسی ارشد آن ارتقا می یابد . او نمایش نامه افول را در همین سال منتشر می کند . او در این اثر از مهندس جوانی می گوید که با دختر مالکی قدیمی ازدواج می کند و در محیط بسته و کوچک روستا قصد اصلاحاتی دارد . واکنش اذهان را در جامعه ای عقب مانده و دربند سنت ها به نمایش می گذارد . هر واژه این اثر بوی شمال می دهد . جلال آل احمد درباره ی این اثر می گوید : « رادی در افول حسابی طلوع کرد » 
او در آستانه ی فارغ التحصیلی از مقطع کارشناسی ارشد ، انصراف داد . در سی ام تیرماه 1344 با حمیده عنقا از خانواده ی عارفان اویسی و از نوادگان مولانا ابوالفضل عنقا « پیر اویس » ازدواج کرد . جشن کوچک ازدواجشان در باشگاه دانشگاه تهران با حضور استاد حسین بهزاد ـ پسرخاله حمیده ـ گروه ادبی طرفه ، هنرمندانی چون سپانلو ، ابراهیمی ، طاهباز و . . . برگزار شد . حاصل این ازدواج دو فرزند پسر است که آریا و همسرش هر دو دندانپزشکند و آرش تحصیلکرده رشته کامپیوتر است . رادی از همسرش می گوید : « چگونه می توان با یک بند انگشت حقوق معلمی از حق التدریس و اضافه کار و مرسومات خانه زد و ساعت های متمادی کنج یک اتاق یخ نشست و نوشت و خط زد و پاره کرد بی آن که در این نشستن ها و ویراستن های « بی برکت » تمرکزی وجود داشته باشد ؟ و چگونه می توان روی یک متن پیچیده دشوار ( نمایش نامه ) تمرکز خلاقانه کرد بی آن که امنیت روانی خانه تضمین شده باشد ؟ پس در این میان به راستی کدامیک خالق اثرند ؟ آن که پشت میز نشسته ، در یک آرامش نسبی با تمرکز شاعرانه می نویسد یا آن که چهار روز در هفته کلاس می رود و هفت روز کارِ خانه می کند و مربی هوشیار بچه ها و مراقب احوال منزل است ؟ نیازهای رفاهی زندگی را در عفاف قناعت خود پنهان کرده است ، بر هریک نمایش نامه ی تازه از قلم درآمده با من چانه می زند و نکته های دقیق می گوید . مختصر کنم  ، کسی که محیط خانه را برای نوشتن من آرام می کند ، اوست . همین یک چشمه تأثیر واضحی است که حمیده در کار نوشتن من داشته ، کمترینه اش نقشی است مساوی من که در خلق این آثار ایفا کرده است . این است که صادقانه بگویم ، هرگاه  قراردادهای صوری عرف ما رخصت  می داد ، من بی گمان دو اسم پای نمایش نامه های خود می گذاشتم .» 
اکبر رادی با سابقه سی و دو سال تدریس در رشته ی ادبیات سال چهارم دبیرستان ، ادبیات نمایشی انستیتو مربیان امور هنری ، نمایش نامه نویسی مقطع کارشناسی دانشگاه تهران و نمایش نامه نویسی کارشناسی ارشد دانشگاه هنر ، در سال 1373 از تدریس بازنشسته شد .

او معتقد است که دو اتفاق سرنوشت ساز در زندگی او رخ داد : اولی در سال 1339 زمانی بود که با معرفی شاملو با شاهین سرکیسیان آشنا شد که داعیه ی تئاتر ملی داشت و استعداد خام رادی را در وجودش می دید و مصراً می خواست که آن را وقف تئاتر کند و تنها به نمایش نامه نویسی بپردازد و دیگری در سال 1349 که آشنایی او با جلال آل احمد بود که خود می گوید : « سرانجام هموست که ماده ی مستعد مرا ورزید . » 
رادی در آثارش اجتماعی است از مردم و برای مردم می نویسد . قلم او سرشار از جوهر درد مردمی است که نفس می کشند و حقیقت دارند . سبک رئالیستی او برگرفته از مشاهدات عینی اوست . هیچ یک از شخصیت ها او واقعی نیستد ، شخصیت های داستان های او آمیزه ای از واقعیت و خلاقیت او هستند ، شخصیت هایی متناقض و غیرقابل پیش بینی اند . قدرت و اعتبار رادی در آفرینش و خلق شخصیت های آثارش است .

+ نوشته شده توسط سید حسین بهادران در پنجشنبه پنجم مرداد 1391 و ساعت 1:57 |
به راستي که "اکبر رادي" در طي چهل سال اخير، خدمات ارزنده اي را به تئاتر ايران ارزاني داشته است و حق بزرگي بر گردن يکايک هنرمندان تئاتر ايران دارد. مطلبي که در ذيل مي خوانيد به قلم "اکبر رادي" با عنوان "رشت، خاک من، شهر آبي" است که در "شناختنامه اکبر رادي" آمده است: « من سومين فرزند از يک خانواده متوسط بازاري هستم، که جمعا" دو خواهر و چهار برادر مي شديم. پدرم در رشت قناد بود و در جنگ جهاني دوم يک کارخانه کوچک قندريزي داشت که قند بخشي از شهر را با همين کارخانه تامين مي کرد و روي هم دستش به دهانش مي رسيد و سفره اش گشاد بود و اين هم شايد از کرامات جنگ بود که مقارن با کودکي من است و ما اگر چه به يک معني از جغرافياي جنگ بيرون بوديم، ولي به هر تدبير از تلاطم هاي اقتصادي آن بي نصيب نبوديم که امواج بلندش به مرزهاي شمالي ايران مي کوبيد و رسوبات مخرب خود را روي آن سامان به جا مي گذاشت: جيره بندي ارزاق، شناور شدن قيمت ها، صف ها و کوپنهاي نان و نفت و کاغذ و رواج صفحات حلبي که شاگردان مدرسه مشق هاي خود را روي آنها مي نوشتند و پاک مي کردند و از نو… با وجود همچه خنس هايي، و عدل آن زمان که بمب افکن هاي اشتوکاي آلماني بر فراز شهرها يله مي شدند و در مسافتي بسيار دور ساختمان هاي عظيم الجته در انفجاري از خاک و دود فرو مي نشستند، زماني که تکه هاي اجساد زير هرم خورشيد به سرعت تجزيه، و طعمه لذيذ حشرات گرسنه مي شدند، دوره اي که زنان و کودکان برهنه در "راه آسمان" به حمام مي رفتند، دوره خطابه هاي آتشين و کوره ها و چه، درست آن زمان دوران کودکي من در محله "پيرسرا"ي رشت در يک رفاه و امنيت نسبي گذشت و گر چه گناه اين همزماني ناخواسته گردن من نيست، اما عذابي است که ثقل آن را هميشه روي گرده خود احساس مي کنم. آن روزها خانه ما پشت مسجد" ملاعلي محمد" بودف که با ديوارهاي مهربان و مرموزش مرا از مصائب دنيا محفوظ مي داشت. هنوز اتاق هاي متعدد با سقفهاي چوبي آبي رنگ خانه را به ياد مي آورم. آن طنيي شيشه بند طبقه دوم با فرشهاي جفتي کاشان و پرده هاي گل بهي، باغچه هاي پرگل و گياه و درختان بادرنگ و شمشاد و آن خوشه هاي طلايي نارنج، مه زلال سپيده دم با بوي مرطوب ياس، سنگ بستهاي باران خورده اي که آنقدر نظيف بود که مي توانستي پابرهنه روي قلوه هاي آن راه بروي و خنگي و تميزي سنگ را بر پوست پاهاي پنج ساله ات حس کني، برگهاي چسب روي ديوارها و سفالهاي خزه بسته اي که جرگه گنجشکهاي شاد در پوشش نمناک آنها جستن و جيک جيک مي کردند، آبنماي سبزفام پوشيده از نيلوفر آبي و ماهي هاي سرخ تنبل فربه و آن قورباغه هاي کوچک چمني، سرود کشدار و يک تيغ زنجره ها که خواب قيلوله بعدازظهر تابستان اهل خانه را سنگين و دلچسب مي کرد و گربه هاي با وقار پلنگي که زير دست و ا ول بودند يا به تکدي و طمعي دور آبنما مي پلکيدند، و بالاخره آدختر و عذرا و حسين که مامور خدمات داخلي و خارجي خانه بودند و هر يک به انجام وظيفه اي طول و عرض اتاقها را مي رفتند و مي آمدند. بيرون خانه دنياي ديگري بود که من به تدريج با آن مانوس مي شدم: اول پاييز گيله مردها با اسبهاي سفيد و ابلق مي آمدند و پشت خانه نگه مي داشتند و بارهاي خود را که لنگه هاي صد کيلويي برنج بود، در صندوق بزرگ انبار خالي مي کردند و مي رفتند. خانه ما در انتهاي يک کوچه پيچ در پيچ سنگفرش بود که زير نم ريزه هاي باران عصر بهار غرق در اسانس شکوفه نارنج مي شد.در همين کوچه بود که با برادرم، علي و بچه هاي کوچه ماچولس و گردو بازي و ارمني گوش مي کرديم و در برف هاي مايه دار زمستان(که گاهي به ارتفاع سفال هاي کوچه مي رسيد.)آدمک هاي برفي بي قواره اي به طور مسابقه در قشنگي مي ساختيم ويا در بادهاي گرم پاييزي با شلاقي از قيطان گردالو مي چرخانديم. آن درخت بارنگ يادم هست، قامفت هاي زنجبيلي و قليان بلوري که افتاد و تابستان به ملاخانه مي رفتيم که در بن بست کوچه بود و آدختر توي قاب در سرک مي کشيد و رفتن ما را از دور نظاره مي کرد. ملاجان زن عاقله اي بود و موهاي دو رنگ و سبيل داشت و ما براي او برنج پاک مي کرديم و قرآن را با ترتيل مي خوانديم، بي آنکه معناي آن را بدانيم. آه، آن بوي رنگين پياز و نعناع و سيرداغ روي کشک! و مادرم، آن قامت جميل، چه احتشامي داشت وقتي که در ميان خدمه خانه ايستاده بود و آش را در ديگ بزرگ هياتي چمچمه مي زد و مي گفت دور ديگ گلاب بپاشند و خلوت کنند، که اگر حضرت فاطمه نيمه شب بيايد و روي آش پنجه بگذارد، نذر او از عبادت ثقلين هم بالاتر است و صبح کاسه هاي گل سرخي آش بود که در خانه هاي کوچه تقسيم مي شد و ما تماشا مي کرديم شبهاي رمضان رشته خوشکارهاي برشته آغشته به شيره معطر را، که مادرم دانه دانه در سيني براق ورشو مي چيد و با سليقه روي آن حوله پاکيزه مي کشيد و آن وقت آدختر چادر به دندان سيني حوله پوش را با چه طمانينه اي روي دو دست مي گرفت، سلانه سلانه از مقابل چشمهاي کنکاو کاسبکاران و اهل محل عبور مي داد و به مسجد" ملاعلي محمد" مي برد( و من با پيژامه کوتاه ميلدار و کتله به دنبالش) تا مشته پاچ آقاي خادم که بي شباهتي هم به نيماي ما نبود، رشته خوشکارهاي معطر را بين مردان نشسته پاي وعظ دوره بگرداند. و بعد درشکه هاي دو اسبه مي آمدند با کروکهايي که در باران کشيده مي شد. درشکه چي ها از دم کلاه کاسکت مي گذاشتند و آداب دان و مرتب بودند و من اشتياق شيريني داشتم که بر دست درشکه چي بنشينم، افسار آن اسبهاي جوان را بگيرم و در شب سنگين و مه روي سنگفرش خيس درشکه برانم و اين موقعي بود که منزل بستگان يا به سينماي "شرق" مي رفتيم که زير عمارت بلديه بود و فيلم هاي روسي به زبان اصلي مي داد:"اسب کوهان دار"،" ماهي اسرارآميز "،"گل سنگي"، افسانه هاي خيالي و رنگي که در زواياي ذهن حساس کودک شش ساله اي چون من طوفاني از گلهاي اقاقيا و تخيل آبي رنگ بود. بزرگتر که مي شدم، دايره معلومات من از محيط وسيع تر و واقعي تر و قوه خيال من خلاق تر مي شد. پسرکي شده بودم ظريف و سالم و بشاش و کمکي هم از شما چه پنهان تخس! و حالا ديگر با علي دبستان عنصري مي رفتيم و کت و شلوار شاپوري متحدالشکل مي پوشيديم و کاسکت مي گذاشتيم. گفتم: قانفت! برگشت و با خنده،نگاه ملوسي کرد و پنجره اي که در نبش کوچه ما خالي مانده بود و صداي باراني زني که با اسانس شکوفه نارنج توي کوچه مه گرفته مي غلتيد. قمر بود يا روح انگيز؟ که پاي تيرچوبي برق ايستادم و احساس کردم در آهنگ و باران و مه و نبش کوچه خلوت آهسته نمو مي کنم و هم در اين دوره بود که پا از کوچه بيرون مي گذاشتيم و کاسبهاي محله را نم نمک مي شناختيم که هر يک موافق احوالشان لقب يا صفتي يدک داشتند"احمد سيگاري، پخدوز، شنگول، شله معين و چه. به تقليد سريال سينمايي "خنجر مقدس" آرتيست بازي و بزن بزن مي کرديم، ( با هفت تير و خنجر چوبي که کاردستي خودمان بود.)يا بيرون شهر، باغ "محتشم " مي رفتيم تا با سنگ انداز، سار و گنجشک و کاکايي شکار کنيم و در ماه توت دسته جمعي به "هفت باغ" ريسه مي شديم که فضاي وهم انگيزي داشت و مي گفتند پشت هر درختش جني با لباس سفيد توي مه ايستاده است. اما باغ"سبزه ميدان" براي ما هميشه لطف ديگري داشت، که مرکز شهر بود و زير ميله هاي شرقي آن پيراهنهاي زنانه لهستاني حراج مي کردند، که رنگارنگ و تمام دست دوم بودند و ما در آن هفت و هشت سالگي نمي دانستيم حکمت شان چيست، فقط چند سالي بعد سکه افتاد و دانستيم که اينها پيراهن هايي بودند که صاحبانشان به "آشويتس" و "تربلينکا" و ديگر اردو گاههاي مرگ رفته مبدل به خاکستر شده بودند… از باغ "سبزه ميدان" تا ساعت بلديه خيابان شاه بود. آن روزها در نگاه سودايي من اين خيابان چقدر طولاني و آن باغ چه باشکوه و بزرگ مي نمود!آن باغ پرخاطره شب هاي تابستان تبديل به گاردن پارتي مي شد که در ضلع غربي آن موزيک مي نواختند، و زنان و کودکان در ميان درختان بلند کاج و فانوس هاي مهتابي گردش مي کردند، و ما در بوي ملايم ريگ هاي شسته و بنفشه وحشي پشت ميزهاي کوچک پاکيزه مي نشستيم و بستني ثعلبي با شربت توت فرنگي مي خورديم. ترنم شورانگيز آکاردئون از دور يادم هست، شعله هاي نقره اي ستارگان در مه نيلي شب، و خنده ملوس و هاله دو چشم سياه ابريشمين زنده آبي و بيرون که مي آمديم، چرخي در خيابان شاه مي زديم که شبها منظره بسيار بديعي داشت: کافه قنادي"نوشين" که قسمت کافه اش محفل مردان و زنان فرنگي مآب شهر بود، ميوه فروشي الله وردي با تابلوي زيباي حبيب محمدي(باغي و باغباني و گلابي تنومندي به کولش.) که ويترين خود را با برگ و ميوه هاي نوبرانه تزيين مي کرد و في الواقع بوتيک ميوه هاي فصل بود، سينما"ماياک" با فيلم هاي ماريا مونتز، هتل ساوي، قرائتخانه ملي، ميدان بلديه و عمارت هاي چند اشکوبه روسي و گلباغش و کمي پايين، تماشاخنه گيلان و "سالوس"مولير(تارتوف)، و دختران و پسران شيک پوش و آلامد که در پياده روي خيابان با تاني قدم مي زدند… خيابان شاه با اين منظره، مخصوصا" در صراحت رنگ هاي شب، حال و هواي غريبي داشت و به طرز رازگونه اي درون مرا سرشار از بداهت و آهنگ و تصوير مي کرد… بس کنم.»
+ نوشته شده توسط سید حسین بهادران در پنجشنبه پنجم مرداد 1391 و ساعت 1:52 |

The prominent Iranian director and playwright Akbar Radi has died in Tehran after years of struggling with a bone marrow malignancy. 

Radi who was born in the city of Rasht in 1939 completed his studies at the University of Tehran in social sciences. He published his first story Rain in 1959. 

The 68-year-old playwright whose works have been compared with those of Anton Chekhov and Henrik Ibsen passed away in a Tehran hospital on Dec. 24th, 2007. 

'Melody of a Rainy City', 'The Descent', 'The Fishermen', 'Death in Autumn', 'The Glorious Smile of Mr. Gil' and 'Beneath the Saqqakhaneh Passage' are among his well-known works.

+ نوشته شده توسط سید حسین بهادران در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 و ساعت 12:55 |

Akbar Radi (Persianاکبر رادی) who was born in the city of Rasht in 1939[1] completed his studies at the University of Tehran in social sciences. He published his first story Rain in 1959.

The 68-year-old playwright whose works have been compared with those of Anton Chekhov and Henrik Ibsen died in a Tehran hospital on Dec. 24th, 2007.

'Melody of a Rainy City', 'The Descent', 'The Fishermen', 'Death in Autumn', 'The Glorious Smile of Mr. Gil' and 'Beneath the Saqqakhaneh Passage' are among his well-known works.

+ نوشته شده توسط سید حسین بهادران در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 و ساعت 12:51 |

Akbar Radi (Persianاکبر رادی) who was born in the city of Rasht in 1939 completed his studies at the University of Tehran in social sciences. He published his first story Rain in 1959.

The 68-year-old playwright whose works have been compared with those of Anton Chekhov and Henrik Ibsen died in a Tehran hospital on Dec. 24th, 2007.

'Melody of a Rainy City', 'The Descent', 'The Fishermen', 'Death in Autumn', 'The Glorious Smile of Mr. Gil' and 'Beneath the Saqqakhaneh Passage' are among his well-known works.

+ نوشته شده توسط سید حسین بهادران در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 و ساعت 12:48 |

Over the 40 years of its existence, the Sangelaj has been like a home to numerous theatrical figures and has presented many plays by those who lived their lives for the theater. Their footsteps can still be heard in the building. 

Akbar Radi was born October 2, 1939. This year, the Sangelaj played host to the birth anniversary of the late artist who is no longer among his fans. Radi departed from his friends, family and fans on December 26, 2007 at the age of 68. 

The Sangelaj hosted many today, like his wife Hamideh-Banu Onqa, author Mahmud Dowlatabadi, stage directors Pari Saberi, Hadi Marzban and cineastes Jafar Vali, Daniel Hakimi, Shokr-e Khoda Gudarzi and many more. 

Marzban restaged Akbar Radi’s “Hamlet with Season Salad” on this day and it was as if Radi were there watching the play. 

Actors Behruz Baqaii, Reza Fayyazi, Farzaneh Kaboli, Bahareh Rahnama, Rasul Najafian, Ferdows Kaviani, Amir Dejakam and Ayyub Aqakhani played as if they felt Radi in every part of their roles. 

Marzban once again wished that Radi could have been among the audience to watch the play, saying, “Radi had dedicated ‘Hamlet with Season Salad’ to me and (wife) Farzaneh Kaboli in the last edition of the book.” 

“Radi was a playwright who will be remembered by future generations better than us, and when future actors need help in their roles, they will refer to Radi and his works,” Dowlatabadi said. 

His wife Onqa also broke into tears and wished that Radi was still alive among his friends on his birthday. Radi died of cancer at Tehran’s Pars Hospital at age 68. 

Akbar Radi was born in Rasht, Gilan Province. In 1955, he became acquainted with the works of author Sadeq Hedayat and began to write. His first story, “Dead Mouse”, was published in the Tehran daily Kayhan and later, he became interested in playwriting. 

Radi regarded his birthplace Gilan as his permanent domicile and had a nostalgic feeling about the province. He had great interest in his childhood memories and depicted them in his plays using sets with large houses with several rooms, wooden ceilings, carpets from Kashan, gardens with lots of flowers, and even foggy weather and rain. 

His play “Melody of a Rainy City” is about his beloved Gilan Province. His feeling for the place was so strong that he named one of the main characters in the play after the province. 

“Melody of Rainy City”, “The Descent”, “The Fishermen”, “Death in the Autumn”, and “Slowly with the Rose” are among his numerous plays. 

+ نوشته شده توسط سید حسین بهادران در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 و ساعت 12:39 |

Akbar Radi was born on October 2, 1939 in Rasht, Gilan Province. His family moved to Tehran when he was still a child and he continued his studies in the Iranian capital.

In 1955, Radi became familiar with the works of author Sadeq Hedayat and began to write. His first story, "Dead Mouse", was published in the Tehran daily Kayhan and he later became interested in playwriting.

In 1959 Radi participated in a story writing competition held by the Tehran daily Ettela'at and won first prize for his story "Rain".

But his love for playwriting was still within him and he penned his first play "Blue Hole" in 1960.

Around that time he met poet Ahmad Shamlu, who liked "Blue Hole".

From the beginning of his career in the field, his skill in playwriting and his power with words drew the attention of the giants of Iranian theater. His works were compared with the plays of Anton Chekhov and Henrik Ibsen.

Radi himself even believed that in some of his plays the track of Chekhov's style of writing could be observed.

Radi regarded his birthplace Gilan as his permanent domicile and had a nostalgic feeling about the province. He had great interest in the memories of his childhood and depicted them in his plays with scenes and sets like big houses with several rooms, wood ceilings, carpets from Kashan, gardens with lots of flowers, and even foggy weather and rain.

His play "Melody of Rainy City" is about his beloved Gilan Province. His feeling for the place is so strong that he named one of the main characters in the play after the province.

"Melody of Rainy City", "The Descent", "The Fishermen", "Death in the Autumn", and "Slowly with the Rose" are some of his plays.

His plays the "Glorious Smile of Mr. Gil" and "Beneath the Passage of Saqqakhaneh" were recently staged by director Hadi Marzban.

He was last seen in public early this year at Tehran's City Theater Complex during the closing ceremony of the play "Glorious Smile of Mr. Gil".

Akbar Radi , Akbar Radi , Akbar Radi , Akbar Radi

+ نوشته شده توسط سید حسین بهادران در شنبه نهم بهمن 1389 و ساعت 16:31 |

اکبر رادی (۱۰ مهر ۱۳۱۸ - ۵ دی ۱۳۸۶نمایش‌نامه‌نویس معاصر ایرانی بود.

اکبر رادی به تاريخ 10 مهر 1318 در شهر رشت زاده شد.فرزند سوم بين شش برادر و خواهر بود.پدرش حسن و مادرش ام البنين بود.چهار سال اول ابتدايي را در دبستان عنصري رشت گذراند.در سا 1329 به علت ورشكستگي پدر(كارخانه قندريزي كوچك) همراه خانواده به تهرانمهاجرت کرد.دو كلاس آخر ابتدايي را در دبستان صائب تهران گذراند و دوره متوسطه را در دبيرستان فرانسوي رازي در سال 1338 به پايان رساند.رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی ازدانشگاه تهران بود، تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت و پس از طی دوره تربیت معلم در سال 1341، به شغل معلمی روی آورد. معلمي را از كلاس سوم دبستان مدرسه بامشاد و سپس ششم دبستان مدرسه شهرام در جنوب شهر تهران آغاز مي كندو طي سي و دو سال،به تدريس ادبيات در سال چهارم دبيرستان،ادبيات نمايشي انستيتو مربيان امور هنري،نمايشنامه نويسي مقطع كارشناسي دانگشاه تهران و نمايشنامه نويسي پيشرفته كارشناسي ارشد دانشگاه هنر مي پردازد و در سال 1373 بازنشسته مي شود. در سال 1341 نمايشنامه روزنه آبي را با هزينه شخصي و در سال 1343 نمايشنامه افول را با سرمايه گروه ادبي طرفه منتشر مي كند.در سال 1344 با يكي از هم رشته اي هايش به نام حميده ازدواج مي كند كه حاصل اين ازدواج دو پسر به نام هاي آريا و آرش مي باشد.

اکبر رادی    اکبر رادی      اکبر رادی      اکبر رادی      اکبر رادی      اکبر رادی      اکبر رادی      اکبر رادی       اکبر رادی       اکبر رادی       اکبر رادی 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید حسین بهادران در جمعه هشتم بهمن 1389 و ساعت 18:51 |